"سایههای شب"
این نکتهی غریب شایسته تأمل است که آدمیزادگان چنان آفریده شدهاند که هر یک بر آن دیگری معمایی شگرف است و این اندیشه شایان غور که چون شب هنگام به شهری بزرگ در میآییم، خانههای در تاریکی بههم گردآمدهی آن هر یک رازی سر به مهر از آن خود دارد و هر اتاق در هر یک از آن خانهها رازی است، و هر دلی که به هر یک از صدها هزار سینه شهر میتپد، در پارهای تصورات و تخیلات خود، حتی برای دلی دیگر که به آن از جمله دلهای دیگر نزدیکتر است، معمایی ناگشودنی. سهمی از وحشت مرگ را نیز در همین میتوان دید. دیگر نمیتوانیم آن کتاب گرامی را که آن مایه دوستش میداشتیم از نو ورق بزنیم و خام طمع، امید در آن بندیم که بار دیگرش تا فرصت باقی است به پایان بریم. دیگر نمیتوانیم به ژرفای این دریای بیپایاب که در آن گنجینههای مدفون و چیزهای پنهان دیده بودیم، آنگاه که پرتوی زودگذر بر آن میتابید، خیره شویم.
قلم این چنین رفته است که آن کتاب، که ما از آن ورقی بیش نخوانده بودیم، برای همیشه و همیشه بر هم آید.
قلم این چنین رفته است که این دریا، پایانناپذیر ممهور شود.
دوستمان مرده است،
همسایهمان مرده است،
عشقمان، و گرامی مایهی جانمان مرده است.
و این همه آمیزش فرجام ناپذیر همان راز ابدی است که روزی در وجود او بود و امروزه ما تا پایان عمر خویش، با خودش خواهیم داشت.
آیا در هیچ یک از گورستانهای شهری که از آن میگذریم خفتهای هست که از شهروندان پر مشغله آن شهر نزد ما مرموزتر، یا از ما نزد آن شهروندان ناشناختهتر باشد؟
📚 داستان دو شهر
✍ اثر چارلز دیکنز، ترجمهی مهرداد نبیلی
@ketab_iust
Post #2504
1.41K
- ❤ 6
- 💔 2