ریشه ی سرو جوان با خاک ، صحبت می کند
از عذاب تشنگی با وی شکایت می کند
با زبان خشک برگش ، بید می گوید که : آه
ابر هم دارد به باغ ما ، خیانت می کند !
این خیانت نیست ــ گوید نارون با پوزخند ــ
ابر دارد به اجاق پیر ، خدمت می کند !
باد هم در دانه می پیچد به گرد ساقه ای
ساقه زان همبستگی ، احساس جرأت می کند
تن به نزد ساقه ای خشکیده چون خود می کشد
تا بگوید که : تبر ، این جا حکومت می کند
هیچ می دانی ؟ خبر داری ؟ رفیق سوخته !
که عطش با آتش سوزنده وصلت می کند ؟
جوی خشک و برکه خالی حکایت می کنند :
تشنگی امسال هم دارد قیامت می کند
هر درختی را که می خشکاند از بُِن ، تشنگی
تیشه در بین اجاق و کوره ، قسمت می کند
باغبان ما ــ شریک دزد و یار قافله ــ
ایستاده است و بر این غارت ، نظارت می کند
ساقه ی دوم ، نمی گوید جواب و اوّلی
از طنین گفته های خویش ، وحشت می کند
ــ هر گره در ساقه ها ، گوشی است ــ می گوید به خود
و سپس لرزان به جای خویش رجعت می کند
غزل یکصد و پانزده
حسین منزوی
Post #618
124
- 👍 3