ز همراهان جدایی مصلحت نیست
سفر بیروشنایی مصلحت نیست
چو ملک و پادشاهی دیده باشی
پسِ شاهی، گدایی مصلحت نیست
شما را بیشما میخوانَد آن یار
شما را این شمایی مصلحت نیست
چو خوانِ آسمان آمد به دنیا
از این پس بینوایی مصلحت نیست
در این مطبخ که قربان است جانها
چو دونان، نانرُبایی مصلحت نیست
بگو آن حرص و آزِ راهزن را
که مکر و بدنمایی مصلحت نیست
چو پا داری برو دستی بجنبان
تو را بیدستوپایی مصلحت نیست
چو پای تو نمانَد پر دهندت
که بیپر در هوایی مصلحت نیست
چو پر یابی به سوی دامِ حق پر
که از دامش رهایی مصلحت نیست
همایِ قافِ قُربی ای برادر
هما را جز همایی مصلحت نیست
جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی
در این جو آشنایی مصلحت نیست
خمش باش و فنای بحرِ حق شو
به هنبازی خدایی مصلحت نیست
«مولانا»
ـ @kelkinche ـ
Post #2812
3.76K