و اینک فصلی
که تقویمش را
بر کتیبههای یخبسته حک کردهاند.
نه از جانبِ خاور
و نه از معبرِ باختر،
که باد
از جانبِ استخوانهای مردگان میوزد
و درختان
ـ این اسکلتهایِ بلاتکلیفِ زمین ـ
در بهتِ بیپایانِ خویش
خشکیدهاند.
آه، ای یقینِ گمشده در مه!
در این مغاک
در این دخمهی بیروزنِ دندهها
که نامش را به سهو، «دل» نهادهاند
چه پرتگاهیست!
چه هبوطیست در خویش
آنگاه که پرندهی گرما
از شاخسارِ رگها کوچ میکند.
زمان، متوقف است
و درست در ساعتِ صفرِ انجماد
آن تیغ...
آن تیغِ صیقلخوردهی باستانی
که میراثِ مشترکِ قابیلیان است
بیدار میشود.
عجیب نیست!
عجیب نیست که در این برودتِ محض
در این سکوتِ لزج که بر حنجرهها ماسیده
فولاد
با گوشت
الفتِ بیشتری مییابد.
هرچه سرما گزندهتر
زخم
دهانگشودهتر.
و تیغه
ـ این کاشفِ وقیحِ درد ـ
در جستجوی گرمایِ بربادرفتهی خونی
که هنوز
جرمش تپیدن است
تا عمقِ ریشهها
تا بُنگاهِ جان
نفوذ میکند.
نه برای کُشتن
که مرگ، خود موهبتیست دریغشده...
تیغ عمیقتر میرود
تا در این فصلِ سربی
تنها گواهِ زندهبودنمان
همین دردِ مشترک باشد.
همین شکافِ سرخ
بر بسترِ خاکستریِ یخ.
Post #202
4.26K
- 👌 7
- 💔 5
- ❤ 1