و عشق، بس کوتاه است و فراموشی آن بسی سخت و طولانی....
روی ایوان این خانه که اکنون متروکه است چقدر ایستادم و تو را به نظاره نشستم، چقدر تو را یواشکی دید زدم و پنهانی بر خندههای از ته دل تو با دیگران، گریستم؛
روی در چوبی اتاق کناریاش با مداد، حرفِ اولِ اسمِ تورا نوشتم و یک قلب نصفه نیمه کشیدم و باز گریستم.
تا ابد بیاد دارمت و در رویاهایم، قامت بلند تورا از لابلای برگهای درختان گردو به نظاره مینشینم ...
اکنون چه میکنی و کجایی، نمیدانم!؟
(خونهی مادربزرگه، هزار تا قصه (غُصه) داره... )
MinA
Lidia @Kafiha
Post #461044
39.5K
Forwarded from کاف