https://t.me/SaheliCenter/11003
بنظرم بیاید اینجوری نگیم باشه؟!:)
چون پیاو هم داره میبینه که زندگی جونگیو چطوری نابود شد اما بازم انتخاب کرد حقیقت و بهش نگه، جونگیو بارها بهش فرصت داد که حرف بزنه، حتی آخرین بار با اون بغض و چشمای اشکی، با عجز، با غم، با درد و رنجی که واقعا داره میسوزونتش ازش پرسید تو بودی؟! ازش توضیح خواست.
پیاو گفت آره من بودم، درسته از مادرش دفاع کرد بهش حق میدم ولی بیاید دیگه قبول کنیم اینکه حقیقت و به جونگیوی بدبخت نگفت بازم باعث شد بیشترین بار روی دوش جونگیو بیفته، چون پیاو هنوزم که هنوزه بزرگترین نقطه ضعف جونگیوعه و اگر چیزیش بشه و بعدا جونگیو به یه طریقی این و بفهمه، حتی نمیخوام تصور کنم جونگیو به چه حال و روزی میفته:)
واقعا میدونید چقدر سخت و دردناکه تو این همه سال با این درد زندگی کنی؟! اصلا آدم یک لحظه میخواد خودش و جای جونگیو بذاره دیوونه میشه، هم بی پناه بود، هم تو قشنگترین روز زندگیش مادرش و از دست داد، هم کلی تحقیر میشد، هم بی پول بود، هم طبلکارای پدرش دهنش و سرویس کرده بودن، کلی بدبختی داشت کلییییی، ولی حتی یکبار هم با پیاو بدرفتاری نکرد، پیاو ارزشمندترین دارایی زندگی جونگیو بود و هست:)
فکر میکنید جونگیو میخواد از پیاو انتقام بگیره؟! نه بخدا که نه، داره بهش میگه ببین من چجوری سوختم، ببین من تمام زندگیم چجوری خاکستر شد...
اون قطعهی لعنتی قطعهی انتقام نیست، داره تمام احساساتش و بهش نشون میده، اون عشق و محبتی که مثل خوره داره ذره ذرهی وجودش و تیکه تیکه میکنه، خودشم خیلی تو عذابه، اما بازم من میگم اگر پیاو حقیقت و بهش میگفت گاردش و پایین میاورد، مشکل رابطهی اینا اینه که جونگیو میخواد همهی احساساتش و به پیاو نشون بده، جونگیو از همون اول دلش میخواست به پیاو بگه من و ببین، ببین که تمام دار و ندارم تو شدی، ببین که با وجود سختیها من فقط به تو اهمیت میدم...
و پیاو ادمیه که ترجیح میده احساساتش و تو خودش دفن کنه و این هم داره به خودش آسیب میزنه و هم به جونگیو...
اگر جونگیو بفهمه پیاو مقصر نبوده و دیر این موضوع رو بفهمه، اون دردی که تجربه میکنه حتی از درد شونهاش هم بیشتر خواهد بود، مردی رسما به مرگ خودش راضی میشه...