مادرم میگه اگه برم سر كار، حالم بهتر میشه. هيچ هم اينجوری نيست. قبول ندارم. دسامبر، بيست و دو سالم شد و از كالج فارغالتحصيل شدم كه هر كسی میفهمه يعنی چی. شبا اخبار میبينم. هر روز جنگ رو تماشا میكنم. جنگ گُرگرفتهی بزرگيه واسه صفحهای به اين كوچيكی. بمبارونه و شعلهها بالاتر و بالاتر میرن. بعضی وقتا خم میشم و با كف دستم جنگ رو لمس میكنم. منتظرم دستم بميره.
پسرم با دست مرده.
"پسر آدمکش من"
برنارد مالامد
مجموعه داستان
مرا به صندلی الکتریکی بسپار
گردآوری و ترجمهی: محمد حیاتی
https://t.me/miyanvajehha
Post #3333
1.42K
Forwarded from میانِ واژهها (Morteza Bavi)