بـا چـشـمـانـے بـسـتـه در دشـت بـابـونـههـا،
در رویـایـے بـےانـتـهـا،
مـهـمـان سـتـارههـا،
اکـنـون سـر بـر شـانـهی درد بـگـذاشـتـه و بـر دریـای غـم بـاران شـده،
نـه مـیـتـوان اشـکـ ریـخـتـ،
نـه مـیـتـوان خـنـدیـد،
خـیـره بـه غـروبـ آفـتـابـ در فـرامُـشـےِ طـلـوعـے گـرم؛
بـسـیـار سـرد اسـتـ، کـلـبـهی خـشـبـےِ جـنـگـلِ سـیـهِ دل.
نـه تـوانـے بـرای ادامـهی داسـتـان بـرای خـوابـے بـا آرامـش،
نـه تـوانـے بـرای گـذشـتـ از سـرگـذشـتـ؛
بـه ایـن مےگـویـنـد "
بـے حسـے "،
بـه ایـن مےگـویـنـد "
سـقـوط در درهی سـیـاهـے"،
نـمیـتـوان تـوصـیـف کـرد،
چون کلمات آنقدر عاجز و ناتوانند که گنجایش این حس را ندارند،
باید دید...
باید با انگشتان چانه اش را آرام بگیری و بعد صورتش را بالا بیاوری و نگاهت را به چشمانش بدهـے،
و بعد....
همه چیز واضح است...
خستگـے، آزردگـے، فرسودگـے،
همه را میتوان دید...
و آن موقع سکوت حاکم میشود.
سکوتـے از جنس درد و سخن....