🧸🤎او از آن زنانی بود که زیباییشان را نمیشد در یک نگاه به خاطر سپرد؛
باید چند بار به چهرهاش مینگریستی تا دریابی کدام بخش از آن، اینچنین بیرحمانه دل میرباید.
در چشمانش آرامشی مرموز بود، گویی شب، تمام ستارگانش را به آن دو سپرده باشد؛ و لبخندش چنان ظریف و نجیب بود که حتی سکوت را نیز زیباتر میکرد.
موهایش بر شانههایش میریخت، همچون پردهای از ابریشم سیاه، و در حضورش زمان برای لحظهای از حرکت بازمیایستاد.
زیبایی او از جنس آن زیباییهایی نبود که با گذر فصلها رنگ ببازد؛
شبیه تابلویی قدیمی بود که هرچه بیشتر به آن مینگریستی، راز تازهای از آن آشکار میشد.
او زیبا نبود؛
او معنای زیبایی را به خاطر میآورد.
Post #25574
2
Forwarded from † 𝖵𝖾𝗇𝗎𝗌 𝖤𝖼𝗅𝗂𝗉𝗌𝖾†
