وجودش سراسر از عشقی لبریز بود که ناگهان ناپدید شد.
با گذشت زمان، روزهای زندگیاش طاقتفرساتر میشدند و همین، تکهای سیاه در قلبش به جا گذاشته بود. زندگی با درد میگذشت و روح او بیشتر از قبل در اعماق تاریکی و تنهایی فرو میرفت. کسی نبود که او را نجات دهد؛ اما کسانی بودند که او را آزردهخاطر میکردند و دلیلی میشدند تا تنهاتر شود، خودش را سرزنش کند و در میان دلشکستگیهایش، برای خودش مرهمی باشد که بتواند با آن دوام بیاورد.
هر بار که گمان میکرد دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، درد تازهای راهیِ قلبش میشد؛ گویی زندگی تصمیم گرفته بود او را با تمام زخمهایش تنها بگذارد. شبها بیشتر از همیشه طول میکشیدند و سکوت، سنگینتر از هر حرفی روی شانههایش مینشست. گاهی به گذشته خیره میشد و به آدمی فکر میکرد که زمانی بود؛ آدمی که هنوز میتوانست بیدغدغه بخندد و به فردا امید داشته باشد.
اما حالا، از آن آدم تنها تکههایی مبهم در وجودش باقی مانده بود.
یاد گرفته بود دردهایش را پنهان کند، لبخند بزند و وانمود کند که همهچیز خوب است؛ حتی وقتی درونش آرامآرام فرو میریخت. دیگر منتظر دستی نبود که او را از این تاریکی بیرون بکشد. فهمیده بود گاهی نجات پیدا کردن، به معنای پیدا کردن کسی نیست؛ گاهی باید خودت دستهای لرزانت را به سمت خودت دراز کنی و نگذاری تمام آنچه بر سرت آمده، تو را از خودت بگیرد.
اما او آنقدر خسته بود که حتی برای نجات دادن خودش هم چیزی در وجودش باقی نمانده بود.
کمکم آن تکهی سیاهِ قلبش بزرگتر شد؛ تا جایی که تمام نورهای باقیمانده را بلعید. لبخندهایش محو شدند، امیدهایش یکییکی خاموش شدند و خاطراتی که روزی تنها دلیل ادامهدادنش بودند، به سنگینیِ زنجیری بر روحش تبدیل شدند.
و سرانجام، در میان همان سکوتی که مدتها با او زندگی کرده بود، فهمید دیگر منتظر فردایی نیست.
نه به این خاطر که درد تمام شده بود؛
فقط دیگر چیزی در او نمانده بود که برای فردا بجنگد.
و اینگونه، آدمی که روزی سراسر از عشق لبریز بود، آرامآرام تبدیل شد به خاطرهای خاموش از کسی که زمانی، دلش میخواست نجات پیدا کند.




