شاید مجازات واقعی همین باشه؛
اینکه کسی هنوز تو قلبت زنده باشه، اما دیگه حق نداشته باشی صداش کنی.
به اقیانوس خیره شد.
بیانتها بود؛ درست مثل "کاش" های ذهنش.
با خودش فکر کرد شاید آدم نباید از همهچیز جون سالم به در ببره.
شاید بعضی زخمها قرار نیست خوب بشن؛ قراره هر روز به تو یادآوری کنن چه چیزی رو با دستهای خودت از دست دادی.
و تلختر از همه این بود که اینبار نمیتونست جز خودش، کسی رو مقصر کنه.
فقط خودش مونده بود و یه اقیانوس، یه مشت خاطره؛ و انسانی که هنوز دوسش داشت؛ اما دیگه برای برگشتنش دیر شده بود.
واقعا، باز دیر کرده بود؟
فرمانده آروم زیر لب زمزمه کرد.
"بعضی آدمها رو وقتی از دست میدی، تازه میفهمی چقدر زنده بودی کنارشون...
و من؟ من ظاهرا تموم عمرم رو صرف زنده موندن کردم، تا درست وقتی کسی برای زنده موندنم پیدا شد، خودم خفهش کردم."
Post #25357
23
Forwarded from ‼️مرثیه فرمانده