ما رقصندههای شورانگیز و صداهای پر از شور زندگی را به خاک سپردهایم و باید به مرگشان معنا ببخشیم.
بخشهایی از متن حامد اسماعیلیون برای دعوت به اتحاد
۴۴ سال پیش شد در این روزها هیچِ بزرگ از پلههای یک هواپیما دست در دست مهماندار فرانسوی پایین آمد تا سلسله ضحاکیان را پایه بگذارد. او سلانه سلانه از پلهها بیهیجان پایین میآمد و میدانست در سایه خود داس بزرگی را پنهان کرده است که نماد بی واسطه مرگ و نیستیست. او میآمد تا دشنه زیر گردن ایران بگذارد. ایران برای او جز مشتی خاک نبود که باید پای شریعت زانو بزند.
عدهای از مردم او را خواسته بودند. دینا بر آمدنِ او توافق کرده بود. چه میشد کرد؟ مترجمان سیّاس ایدهی مهاتما گاندیِ ایران را به رسانههای غربی فروخته بودند.
گفته بود قدرت نمیخواهم. خلایق گمان کرده بوند تنها رهبری معنوی را بر عهده میگیرد. اما آخوندها که در مجلس خبرگان نشستند چنان قانون اساسیای نوشتند که او نه تنها رهبر ما ایرانیان شد، نه تنها قیم تمام شیعیان دنیا خوانده شد که او را رهبر مسلمین جهان خواندند.
از روز نخست رو بازی کرده بود اما عدهای همچنان او را میستودند. او گفته بود بکشید. برهرکسی لقبی گذاشت و دستور کشتن داد. گفت طاغوتیست و بکشید. گفت ساواکیست و بکشید. گفت کُردِ تجزبه طلب است و بکشید. گفت بهاییِ زندقه است و بکشید. گفت ترکمنِ تودهایست و بکشید. گفت زندانی سیاسست و بکشید. گفت نویسنده مُلحد است و بکشید. گفت شاعرِ کمونیست است و بکشید. گفت همجنس بازِ منحرف است و بکشید. گفت بکشید و بکشید و بکشید.
۴۴ سال گذشت اما خونِ بسیارانی که در دههی شصت، در جنگ، در زندان، در دانشگاه، در جنگل، در هواپیما، در خیابان، در کوه و در دریا ریخته شده بود در خون مهسا دختری از سقز شکوفه کرد. زن، زندگی آزادی چون گلبرگی سرخ بر عمامههای سیاه و درجههای طلایی سرداران روییده بود. دیگر کسی فریب نمیخورد. دیگر کسی نمیگفت نه، اصلاحشان خواهیم کرد.
۴۴ سال گذشت اما در سال ۴۴ام دنیا زیر پای ایرانیان لرزید. ما همه میدانیم چه میخواهیم و همه میدانیم چه نمیخواهیم. ما بسیاری از اشتباهات را تکرار نخواهیم کرد اگر فقط به جنگیدن با دشمن مشترک فکر کنیم. امروز روز منازعه با یکدیگر نیست. ما ناگزیریم در کنار هم بایستیم. راه دیگری نداریم. با ناسزا و جنگیدن با یکدیگر به مقصود نمیرسیم. ما زیباترین بچهههای جهان را در خاک گذاشتهایم و باید به آنها وفادار بمانیم. ما رقصندههای شورانگیز و صداهای پر از شور زندگی را به خاک سپردهایم و باید به مرگشان معنا ببخشیم.
اگر جمهوریخواهیم، اگر پادشاهیخواه، اگر از اقلیتها هستیم اگر از اقوام، اگر از مهاجرین هستیم و اگر از ماندگان در وطن، اگر راست و اگر چپ، اگر نویسنده اگر معلم، اگر هنرپیشه اگر ورزشکار، اگر متدین اگر بیخدا، همه نیک میدانیم که جمهوری اسلامی برای ما زمین سوختهای باقی گذاشته است و هزاران جنازه که در خاک کردهایم.
در کنار هم بایستیم. خوفِ استبداد در آینده را از خود دور کنیم. ترسِ تجزیهی ایران را کنار بگذاریم. این ترسها واقعیت ندارند.
از مشروطه تا امروز راه درازی آمدهایم و این سال، میتواند سالِ مهمی باشد تا بچههای ایران روزی در سایهی ایرانی آزاد، دموکراتیک و سکولار بزرگ شوند. بر سر حداقلها توافق کنیم و چالهی دفن این جنازهی پوسیده را بکنیم. تندیس پوشالی را بر زمین بیندازیم و ایران را در برابر اسلام سیاسی به پیروزی برسانیم. شدنیست. شدنیست و ما همه در یک قایق به سوی نور میرانیم. کنار هم بمانیم تا سال ۴۵ام به عنوان سال پایانیِ این حکومت منحوس در تاریخ بماند.
🌈 @JonbesheKian
Post #27
685