"پاندورا'' جعبهای پر از تمامی پلیدیها را به همراه آورد و آن را گشود. این جعبه هدیهی خدایان به انسانها بود و ظاهری چنان زیبا و گمراه کننده داشت که بر آن نام ''جعبه ی خوشبختی'' را نهادند. بعد تمامی پلیدیها و موجودات زنده رقصان و پایکوبان از آن بیرون پریدند و از آن زمان به بعد به هر گوشهای سر کشیدند و در روز روشن و شبِ تار به انسانها ضرر رساندند. تنها یک پلیدی بود که از جعبه بیرون نپرید و این چنین پاندورا به ارادهی زئوس درِ جعبه را بست و آن پلیدی در جعبه مبحوس ماند. پیوسته انسان این جعبهی نیکبختی را در خانهی خود داشت و با خود فکر میکرد از معجزهای بس شگفت نگهداری میکند و این شد که جعبه هنوز هم در اختیار اوست و هر وقت حوصله داشته باشد به آن متوسل می شود، زیرا نمیداند آن جعبهای که پاندورا به همراه آورد، جعبهی پلیدیها بود و این چنین آن تک-پلیدیِ مانده در جعبه را، بزرگترین نیکبختی خواند (که البته این پلیدی جز «امید» نبود). زئوس در واقع میخواست انسانِ رنجور از سایر پلیدیها، دست از زندگی نشوید و پیوسته خویشتن را به رنج و عذاب گرفتار سازد و به همین دلیل بود که امید را به انسان داد. امید در حقیقت پلیدترین پلیدیهاست، زیرا به عذاب انسانها تداوم میبخشد.
نیچه
🆔@JOIN3AAA
Post #2806
4.61K