زیر نور ماه قدم میزنم
صدای جیرجیرک ها تبدیل شده است به تنها ملودی شب
همه جا ساکت است
خبری از ماشین ها شلوغی نیست
همه جا ساکت ارام است
هوا سرد است باد خنکی میوزد
برگ های پاییزی سنگفرش خیابان را پر کرده است
تنها قدم میزنم
جایی خالی تو را در کنارم میتوانم حس کنم
سعی میکنم به تو فکر نکنم خاطراتمان را مرور نکنم
اما تو ناخودآگاه همانند گربه کوچک شیطانی به ذهنم می آیی
با لبخند هایت با عشوه آمدن هایت با خیره شدن به چشمان من توجه مرا به خود جلب میکنی
چشمانت در شب آنقدر زیبا بودند
که انگار تیکه ای از کهکشان راه شیری را در آن دو چشمان بازیگوش شیطان جا داده ای
هنگامیکه به چشمانت خیره میشدم
تیکه ای از آسمان شب را که حاله ای شفق قطبی سبز رنگ را در خود جا داده است میدیدم
روحم را آنچنان اسیر میکرد که هرچقدر به چشمانت خیره میشدم بیشتر تشنه تر میشدم تا به آنها خیره شوم
به خود می آیم و میبینم همه این صحنه ها فقط در ذهنم هستند
تو را در کنار خود ندارم اما در گوشه ای از دنج قلبم همانند درخت کوچک نوجوانی ریشه کرده ای با هر نفس من نفس میکشی و بزرگ میشوی
به قلب من شور و حرارت زندگی میبخشی
شاید عشق همیشه رسیدن نباشد
و میشود عزیزکت را با وجود اینکه دیگر در کنار یکدیگر نیستید دوست بداری و به زندگی ادامه بدهی
به قدم زدن ادامه میدهم با وجود آنکه نبودی اما حضورت در قلبم کاملا حس میشد
تو عشق پاک و حقیقی را به من یاد دادی
با تو اولین هایم را تجربه کردم
هر چقدر هم بگذرد از این دل و ذهن پاک نخواهی شد و برای همیشه عاشق تو خواهم ماند
شاید نتوانستیم در این دنیای ناپایدار بهم برسیم اما امید است دست هایت را در دنیای دیگر داشته باشم بتوانم تو را در آغوش بکشم به آن دو چشمان بازیگوش باری دیگر خیره شوم
و حرارت عشق را بار دیگر در سینه ام حس کنم
Post #1826
16
^᪲᪲𝐧𝐢𝐤𝐢 Photo