چون میدونستم هر اتفاقی هم که بیفته، با وجود همهچی و همهکس، اون همیشه کنارم میمونه. مهم نیست من چه کاری انجام بدم، هیچوقت از دوست داشتنم و توجهی که به اندازهی یه دنیا برام کافیه، دست نمیکشه. برای همین هر جایی که اون باشه، برای من شبیه بهشت میشه.
چون اون آدم دیگه فقط فنِ من نبود؛ میشد مادرم، که وقتی حالم بده سرم رو نوازش میکنه و حرفای مهربون بهم میزنه. پدرم، که سعی میکنه هر چیزی که میخوام برام فراهم کنه و همیشه دنبال اینه که خوشحالم کنه. خواهر یا برادر بزرگترم، که وقتی اشتباه میکنم نصیحتم میکنه.
اگه من یه فنی داشتم که هر بار اشکهام رو بند میآورد و با وجود همهچی و همهکس، انقدر دوستم داشت، واقعاً از این میترسیدم که یه روزی ناراحتش کنم و سعی میکردم مقابل هر چیزی ازش محافظت کنم.