تو وارد قلبم نشدی ، پیدا شدی
و کاش میشد پلک نزد ، تا لحظهای به کوتاهی یک نفس دیدگانم از فیض تماشایت محروم نشود ، که غیبت کوتاه نگاهت در من غوغایی به پا میکند .
میخواهم بسیار نگاهت کنم ، آنقدر که چهره بوسیدنیات نقش ابدی در لوح ذهنم ببندد .
اگر روزی مشعل تمام نورها از دیدهام محو شود و جهان در واپسین لحظه یکباره به ظلمات فرو رفت ، دلم میخواهد تصویرتو ، چون آخرین شراره جهان ، در آن سیاهی بدرخشد .
گویا چشمهایم آفریده شدند تا زیباترین پدیده را تماشا کنند و زبانم با تمام عجز واژگانش تلاش میکند واقعی بودن تو را ثابت کند ، حتی به صدایت نمیشود عادت کرد ، از مرز شنوایی میگذرد و در جانم مینشیند ، چنانکه پس از هر بار شنیدن ، نه عطش مرا فرو مینشاند بلکه اشتیاق مرا بیشتر میکند .
تو را یاد میگیرم اما هیچگاه برایم تکراری نمیشوی .
تو در قلبم جا باز نکردی ، گویا اولین تپش آن به نام تو مُهر شده بود و تو ، فقط پیدا شدی و آمدی به جایی که به تو تعلق دارد .
