🦊 اخیرا بعد از اینکه پروموت آلبوم اولم تموم شد، خیلی تحت تاثیر حرفایی که مردم میزدن قرار گرفته بودم و واقعا استرسی و مضطرب شده بودم. بهعنوان یه آدم، واقعا حس و شناختی که از خودم داشتم خیلی متزلزل شده بود. حدود سه ماه واقعا دچار فرسودگی شدید شده بودم. 🦊 قبلا از اون آدمایی بودم که وقتی دوران سختی میگذروندم، به همه میگفتم ولی دیگه نمیتونستم درمورد سختی که داشتم میکشیدم با دیگران حرف بزنم 👩🏻 چرا… ملاحظه میکردی؟ 🦊 میتونه از روی ملاحظه باشه، اینطوریم حس میکردم که باید یاد بگیرم که به تنهایی از پسش بربیام. پس به هیچکس چیزی نمیگفتم 🦊 کاملا تنها و انگار که تسخیر شده باشم، داشتم با عذاب و رنج کلنجار میرفتم 🦊 یهو نامجون هیونگ اومد به ذهنم، پس رفتم پیشش و ازش چنتا چیز پرسیدم و بهم گفت «امیدوارم از پس چیزای ناراحتکننده و سختی که بابتشون نگرانی بر بیا، این نگرانیها بهت میاد» 🦊 و درمورد سوبین، ما بحث میکردیم و جو بینمون واقعا عجیب شده بود و من فقط دلم میخواست از این چیزا یکی یکی خلاص شم.. ولی بعدش فهمیدم که واقعا طرز فکرم اشتباه بود 🦊 بخاطر همین خودم اول رفتم سمت سوبین و بهش گفتم که بریم نوشیدنی بخوریم
🐰 همونطور که یونجون هیونگ گفت از اون تایپا نبود که درمورد خودش حرف بزنه تا باری رو دوش بقیه نباشه و مشکلاتش رو خودش به تنهایی حل کنه از اونطرف هم آدمی بود که کامل اینو نشون میداد 🐰 یعنی قشنگ میتونستی بفهمی که داره از استرس میمیره ولی اگه ازش میپرسیدی هیونگ حالت خوبه؟ میگفت اره خوبم و این منو خیلی ناراحت میکرد. من هرچی سعی میکردم بهش نزدیک شم تا باهام حرف بزنه اون سعی میکرد همه چی رو مخفی کنه 🐰 تا روزی که دوتایی رفتیم مشروب بخوریم و اون برای اولین بار طی این سالها صادقانه درمورد احساس واقعی که داشت باهام حرف زد 🐰 من گریه کردم، فقط به حرفاش گوش میکردم و گریه میکردم 🦊 منم خیلی وقت بود گریهشو ندیده بودم 🐰 اون یجورایی نقطه ضعف منه 🐰 حتی اون تایمی که داشت سختی میکشید من به این فکر میکردم که این پروسه براش، پروسهی تبدیل شدن به یه آدم بهتره و بعد اون ما دوباره مثل قبل شدیم