قرار نبود ان روز کسی بمیرد
قرار بود یک جشن تولد ساده باشد.
جشن تولد ۱۰ سالگی سارا
سارا به تازگی وارد ۱۰ سالگی شده بود
اون تنها فرزند این خانواده بود
خانواده او تصمیم گرفته بودند یک جشن تولد ساده ای بگیرند و در کنار هم باشند
همه چیز به خوبی پیش میرفت
موسیقی،بریدن کیک و ...
تا اینکه ناگهان صدای جیغ بلندی به گوش رسید
پدر و مادر سارا هراسان به دنبال صدا گشتند
گمان کردند سارا اتفاقی برایش افتاده
اما او را در اشپزخانه کنار پنجره دیدند....
سارا داشت به چه چیزی مینگریست...
مادرش پرده را کنار زد و با صحنه ای مواجه شد که فکرش را هم نمیکرد
جوانی که در همسایگی انها زندگی میکرد با تنی خونی بر روی زمین افتاده بود
او ارام ارام عقب رفت
پدر سارا هم نزدیک شد و صحنه را دید.
رنگش پرید.به سرعت پرده هارا کشید و سارا را از پنجره دور کرد
سارا خشکش زده بود
به نقطه ای خیره شده بود و لبانش سفید و خشک شده بود
هر چقدر صدایش میکردند پاسخ نمیداد
صدای اژیر ماشین پلیس و امبولانس انقدر بلند بود که صدای موسیقی تولد به گوش نمیرسید
تولد سارا تبدیل به بزرگترین ترس او شده بود
چندین دقیقه گذشت اما سارا به خودش نیامد...
او دگر دختر کوچک ۱۰ ساله نشد...
دکتر ها و متخصصان زیادی او را ملاقات کردند
سعی کردند به او کمک کنند اما کار از کار گذشته بود
طفلک سارا...
سارایی که هر روز و هر ساعت...حتی در خواب هم تصویر همان جوان را میدید و نمیتوانست ان را هضم کند
ان شب میتوانست جزو بهترین شب های زندگی اش باشد
افسوس که چنین پیش نرفت
کاش ان شب این جوان این بلا سرش نمی امد
کاش سارا میتوانست با دکمه ای خاطراتش را فراموش کند
کاش سارا در کنار خانواده اش میماند
کاش..کاش.....
این کاش ها دگر فایده ای ندارد
باید امیدوار بود معجزه ای رخ دهد تا سارا بتواند همان کودک ۱۰ ساله شود
ماهها گذشت...
سارا هنوز از کنار آن پنجره رد نمیشد.
هنوز با شنیدن صدای آژیر، دستهایش میلرزید و هنوز شبها با همان تصویر از خواب میپرید.
اما یک روز، درست در همان خانه، دوباره صدای موسیقی ارام و ملایم تولد پخش شد.
مادرش آرام در زد و وارد اتاق شد و گفت:
«سارا... میای؟»
سارا چیزی نگفت.
مادر دستش را گرفت و او را به سمت آشپزخانه برد؛ همان جایی که همهچیز از آنجا شروع شده بود.
سارا لحظهای به پنجره خیره ماند و عقب رفت
بعد مدتی برای اولین بار، خودش پرده را کنار زد.
بیرون، خبری از آن شب نبود.
نه صدای آژیری، نه جمعیتی، نه آن تصویر وحشتناک.
فقط یک روز معمولی بود.افتابی...پر از پروانه ها
سارا نفس عمیقی کشید و گفت:
«مامان...»
مادرش لبخند زد و دستش را فشرد.
«اشکالی نداره..»
سارا برای اولین بار بعد از مدتها لبخند کوچکی زد.
او دیگر همان دختر دهسالهی قبل نبود؛
اما شاید قرار هم نبود باشد.
بعضی اتفاقها آدم را برای همیشه تغییر میدهند،
اما این به معنی تمام شدن زندگی نیست.
سارا هنوز میتوانست بخندد،
هنوز میتوانست بزرگ شود،
هنوز میتوانست دوباره خاطره بسازد.
شاید آن شب، تولد دهسالگی سارا پایان کودکیاش بود...
اما پایان زندگیاش نبود.
-نویسنده:چای
Post #3292
10
- ❤ 3