بگو ای شمسِ تبریزی، از آن میهای پاییزی
به خود در ساغرم ریزی، نفرمایی غلامی را
در آستانهٔ پاییز هستیم و اگر بخواهیم با وقایعِ زندگیِ مولانا، فصلها را ببینیم، پاییز بیشترین ارتباط را با او پیدا میکند.
در تقویمِ شمسی، تولدِ مولانا در هشتمین روزِ ماهِ اوّلِ پاییز است و مرگِ او در بیست و ششمِ ماهِ آخرِ پاییز. ظاهراً آن روزِ شگرفِ شنبه بیست و ششم ماهِ جمادیالثانی که آفتابِ وجود شمس در آن دیدارِ قیامتوار، بر مولانا تابیده نیز، سومِ آذر بوده است. به عبارتی هر دو تولدِ جسمانی و روحانی، و مرگِ مولانا در این فصل رخ داده است.
به این دلایل، برای دلی که به عشقِ مولانا گرم و روشن است شاید پاییز بیشتر از فصلهای دیگر معنیِ ویژه پیدا میکند، چرا که دلِ مشتاق میکوشد هر واقعهای را به محبوبش ربط و نسبت دهد. مثل حکایتِ زلیخا که در مثنوی آمده که چگونه همه چیز را به نام یوسف پیوند داده بود:
آن زلیخا از سپندان تا به عود
نامِ جمله چیز یوسف کرده بود
نامِ او در نامها مکتوم کرد
محرمان را سرّ آن معلوم کرد
اینها را گفتم که به این برسم که تغییرِ فصل، مجالِ خوبی است برای تأمّل و کشف. وقتی در آستانهٔ فصلی تازه قرار میگیریم، و نشانههای تغییر را در طبیعتِ پیرامونِ خود احساس میکنیم، فرصتِ خوبی است برای برافروختنِ دوبارهٔ شعلهٔ شوق و طلب و امید، و مجالی است برای عمیقتر دیدنِ جویبارِ جاریِ عمر، و بیشتر قدر دانستنِ لحظاتِ گریزپای حیات.
از کودکی برای من، آمدنِ پاییز همراهِ هیجانهای ناشناخته و احساساتِ مبهم و احوالِ غریبی بوده است. احوالی که در عینِ خوشی، طعمی از حُزن و مایهای از غربت دارد. فصلی که اندوهِ شیرینِ شاعرانهای دارد که گویی دلتنگیِ ناگزیر و نگرانیِ نامعلومی نیز همراهِ آن است؛ و این چند روز احوالِ قلبِ من در استقبالِ پاییز چنین است.
میاندیشیدم که در زمانه و دنیایی که ما زندگی میکنیم، و اخبارِ ناخوشایند و آشفتگیِ وقایع، مهمانِ هرروزهٔ ذهن و ضمیرِ ماست، بیش از هر زمانِ دیگر نیازمندِ این هستیم که قیمتِ زندگی را بدانیم و لحظهها را قدر بشناسیم و در هنرِ زیستنِ خوب بکوشیم. هنر زیستنِ هم در یافتن و ساختنِ معنیِ زندگی و احیا و اصلاحِ نگرشمان حاصل میشود. چنین مقصودی بیش از هر روش و وسیلهای از طریقِ خواندن و شنیدنِ سخنانِ کسانی یافت میشود که زندگی را والا زیستهاند و فرصتِ حیات را در متعالیترین شکلِ آن تحقّق بخشیدهاند. کسانی همچون مولانا و شمس و همه فرزانگان و صاحبانِ جانِ بیدار و درونِ روشن.
مصاحبتِ چنین کسانی که از طریقِ شنیدن و خواندنِ سخنانشان امکان مییابد، در شرایطِ امروزِ ما برای غبارزدایی از دل و پرورشِ درون و تقویتِ فهم و روشناییِ بینشِ ما، همچون نان و آب و هوا واجب است.
این سطرها را نوشتم که بگویم به مبارکیِ قدمِ پاییز که بیش از فصلهای دیگر با وقایعِ زندگیِ مولانا پیوند یافته، عزم کنید به بیشتر شناختنِ مولانا و بیشتر خواندن و شنیدنِ سخنانِ او که از اقبالِ نیکو، به زبانِ مادریِ ما سخن گفته است. به شروع فصل پاییز معنایی ویژه بدهیم برای عزمی تازه در تغییرِ درون و ایجادِ گشایشی در دل، که از طریقِ مصاحبتِ خداوندگارانِ معنی و اصحاب معرفت حاصل میشود. به قول حافظ:
جان پرور است قصّهٔ اربابِ معرفت
رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو
شبهای بلندِ پاییز مجالِ خوبیست برای خلوت گزیدن و در پناهِ کلماتِ روشنِ جانهای والا، شعلهای در دل افروختن و اندیشه را جلا دادن و افقهای معرفت را گستردهتر کشف کردن.
چنین باد... و این فصلِ نازنین مبارک باد... به قول مولانا:
ای فصلِ با بارانِ ما، برریز بر یارانِ ما
چون اشکِ غمخوارانِ ما، در هجرِ دلدارانِ ما
ای چشمِ ابر این اشکها، میریز همچون مشکها
زیرا که داری رشکها، بر ماهرخسارانِ ما
✍🏼 #محمدجواد_اعتمادی
🔗 در حضور حضرت مولانا
#پاییز #مولانا
@Jaryaann