فکر میکنم ترس پنهانت اینه که برای آدمهایی که دوستشون داری، اونقدری که انتظار داری مهم نباشی، یا با وجود تمام توجه و احساسی که براشون میذاری، باز هم یه جایی احساس کنی بودنت تفاوتی براشون نداره.
شاید از نزدیک شدن به آدمها میترسی، چون نمیدونی آخرش قراره به کجا برسه. برای همین گاهی ترجیح میدی فاصله بگیری، حتی وقتی خودت بیشتر از هر چیزی دلتنگ صمیمیت و توجهی. شاید هم هنوز بعضی اتفاقات گذشته رو با خودت حمل میکنی، چون نتونستی جواب تمام سوالهایی رو که توی ذهنت موندن پیدا کنی.
شاید ته دلت میترسی هرچقدر هم برای رابطههات تلاش کنی، باز هم آخرش به این فکر برسی که برای موندن کسی کافی نبودی.