🔸داستان کوتاه یک افسانه
▫️مامانم رو نزنید
🔹۱- مرد با ریشهای پر و جوگندمی یقه دریده و قد خمیده از قبر بیرون آمد. چند نفر همدهاتی آرامش میکردند اما انگار از گلویش به جای نفس، آتش بیرون میآمد. از مرد آفتابسوخته کناریام پرسیدم با شهید نسبتی دارند؟ گفت «برادرشه، خیلی داغون شده!» مرد جوگندمی با صدای گرفتهای که به سختی شنیده میشد با لهجه زابلی میگفت: «حاجی تو نمیدونی چه بلایی سر خواهرم آوردن. چهار نامرد خواهر مظلومم رو تنها گیر آوردن و چهار خشاب رویش خالی کردن.» گریه امان مرد را بریده بود و به سختی ادامه میداد: «دست خواهرم رو گرفتم سوراخ سوراخ شده بود، همه جای تنش گلولهبارون شده بود» این را گفت و انگار که مسخ شده باشد به نقطهای نامعلوم خیره شد.
🔹۲- محسن آزادی با همسر شهید مصاحبه میکرد که پسری ۵-۶ ساله آمد جلوی بابا. نیما فرزند افسانه عقیلا. محسن تا فهمید پسرک را به آغوش کشید و بوسید، برای احترام میکروفن جلویش گرفت، نیما گفت «مامانم رو از دست دادم، مامانم مهربون بود، مامانم رو از دست دادم...» محسن پسر را به سینهاش چسباند تا آرامش کند، گفت: «دیگه چیزی نگو عزیزم» نیما در آغوش محسن انگار دوباره یاد مامان افتاده بود، با لکنت پیاپی میگفت «مامانم مامانم مامانم رو جلوم مامانم مامانم رو جلوم مامانم رو جلوم...»
🔹۳- در حال گرفتن گزارش بودیم که بلندگوی روستا صدا کرد. «عزیزان تلویزیون بیان سر خاک. دختر شهید کارشون داره.» بچهها از میان جمعیت جلو رفتند. دختر نوجوانی با چشمان بیرمق و صدایی خشمگین و حزنآلود به امین و محسن نگاه میکرد. «نگذارید خون مادرم پایمال بشه.» محسن پدرانه دختر را دلداری میداد، امین انگار شوکه باشد کلمات را جفت و جور کرد: «این آنتن، این پول، این شهرت، این وقت و هر چه داریم حراممان باشد اگر فراموشتون کنیم و از مادرتون نگیم»
🔹حراممان باد...
....
🔹افسانه عقیلا، مادر چهار فرزند، بسیجی و خدماترسان به محرومان منطقه مهرستان استان سیستان و بلوچستان ۲۲ مهرماه ۱۴۰۵ در حمله گروهک تجزیهطلب وابسته به آمریکا در میانه جنگاصلح ۱۴۰۵ با رگبار پیاپی گلولهها در حالی که تنها و غیرمسلح بود و قصد داشت کیسهای از لوازم التحریر برای کودکان محروم منطقه ببرد به شهادت رسید و ۲۴ مهرماه در زادگاهش، روستای ارباب شهرستان زابل به خاک سپرده شد.
📱 مرتبط
@MORTTABET
Post #161
9
Forwarded from Morttabet|مرتبط