فکر میکردم این ژورنال نویسی رو نتونم انجام بدم. به خودم میگفتم کی میره تا دفتر برداره بخواد بنویسه؟ چی بنویسم؟ ولی این چند روزه دیده وقتی حالم بد بود چجوری پریدم طرف دفترم و نوشتم. حتی تکراری. حتی بی معنی. فقط نوشتم.
نوشتم چون حس کردم تنهام. گفتم این دفتر باشه سنگ صبور من. هر چی رو دلم بخواد بهش میگم.
تنهایی توی دانشگاه معمولا اذیتم نمیکنه. به جز وقتایی که یه چیز جالب اتفاق میافته و من کسی رو ندارم که دربارش باهاش حرف بزنم. با خودم میگم اگه فلانی بود خوب بود. من این چند وقته حس کردم فلانی های زندگیمو از دست دادم. حس پوچی من به اوج خودش رسید و من فقط سعی کردم خودمو نجات بدم. رفتم پارک قدم زدم، کتاب خوندم، درس خوندم، آهنگ گوش دادم... و همه رو تنهایی انجام دادم.
Post #1060
5