Post #501
11
Forwarded from متناقضنما (L)
میخونم و میشنوم و دیگه صدایی ازم درنمیآد. دوست ندارم باور کنم زورمون بهشون نرسیده. دوست ندارم قبول کنم اینهمه بلا سرمون میآد. دوست ندارم روایتهایی که شبیه فیلمهای ترسناک یا رمانهای پادآرمانشهریه، برای ما تجربیات واقعی باشه. زور ادبیات و تمثیل و مرثیه هم به توصیف این همه کشتار و خشونت و سرکوب نمیرسه. نمیدونم چی برامون باقی مونده و نمیدونم اصلاً چیزی ازمون باقی میمونه یا نه؛ نمیدونم تا کِی باید بگیم نمیبخشیم و فراموش نمیکنیم؛ نمیدونم تا کِی میتونیم تحمل کنیم و نمیدونم نفر بعدی کدوم از ماست. ولی دوست ندارم قبول کنم پایانش این شکلیه. چون پایانش نباید این شکلی باشه.
- ❤ 1