گاهی آدم خسته نیست ؛
فقط از تکرارِ خودش خسته شده است .
از صبحهایی که شبیه دیروزند ، از حرفهایی که بارها گفته شدهاند ، از آدمهایی که میآیند و میروند و چیزی جز خاطرهای مبهم باقی نمیگذارند .
شاید زندگی همین باشد ؛
تلاشِ مداوم برای پیدا کردنِ معنایی در میان چیزهایی که هیچکدام قرار نیست برای همیشه بمانند .
ما بیشترِ عمرمان را صرفِ رسیدن میکنیم ،
بیآنکه بفهمیم بعضی مقصدها فقط بهانهای برای ادامه دادن بودهاند .
و در نهایت ، شاید بلوغ یعنی فهمیدنِ همین حقیقتِ ساده و تلخ
قرار نیست همهچیز را بفهمی ،
قرار نیست همهچیز درست شود ،
و قرار نیست همیشه بدانی چرا .
گاهی کافیست آرامتر عبور کنی ؛
نه برای اینکه به جایی برسی ،
فقط برای اینکه در مسیر ، خودت را گم نکنی .
Post #502
12