خیلی فکر کردم بنویسم یا نه، آخه آدم از فرداش خبر نداره. پیامی که الان از یکی از دوستان گرفتم، یه جایی توی ذهنم گفت شاید گفتنش، شاید نوشتنش، ذرهای سنگینی این سوگ جمعی رو از روی قلبم برداره.
من آدم شجاعی نیستم؛ یا دستکم کنار شجاعتهایی که با چشم خودم دیدم حرفی برای گفتن ندارم. اما توی اعتراضات بودم. بعضی از دوستام میگفتن نرو، تو میتونی جور دیگه اثرگذار باشی. خودمم با خودم کلنجار میرفتم؛ میگفتم خیلی چیزارو از دست دادی، لااقل همون چیزای باقیمونده رو نگه دار. ولی حقیقت اینه که اگه من به چنین بهانههایی نمیرفتم، خیلیهای دیگه که مثل من فکر میکردن هم نمیرفتن، و اونوقت فکر میکنم این اعتراضها و این جمعیت، هیچوقت میلیونی نمیشد.
حرف تازهای ندارم. به طور گسترده کشتار شد، جنایت اتفاق افتاد؛ جلوی چشم ما. هیچکس، هیچ رسانه و هیچ پروپاگاندایی نمیتونه روایتی رو که با چشمهامون دیدیم عوض کنه. کنار من آدم زخمی شد، کنارم آدم کشته شد. دوستهام زخمی شدن. بعضیامون میترسیدیم، اما یه چیزی از درون هل میداد که عقب نکشیم، و عقب نکشیدیم. معترضها سن نداشتن؛ از هر سنی بودن. اون نقطهای که من ایستاده بودم، اغراق نیست اگه بگم جمعیت بالای ۱۰ هزار نفر بود.
چهره آدمهایی که دوستشون داشتم جلوی چشمم بود، همزمان نگران اونایی بودم که باهام اومده بودن. با همه اختلافنظرها، روی یه چیز اتفاق نظر داشتیم: دیگه جمهوری اسلامی رو نمیخوایم.
دروغ چرا، به مردن هم فکر کرده بودم. حتی بعدتر به یکی از دوستام گفتم اگه کشتنم، هرجور شده خودتو به خانوادم برسون و بگو بابت گلوله نباید پولی بدن؛ حرمت من به جنازم نیست.
گذشت. زندهام. اما زندهای که بعد از یه کشتار خونین، چیزی از روحش باقی نمونده. هزاران نفر رو کشتن؛ هزاران جاویدنام، هزاران روایت، هزاران زندگی، هزاران تصویر. با هر خبری که میبینم و میشنوم سنگینی تحملشون بیشتر و بیشتر میشه و نمیدونستم پیش کی میتونم سفره دلم رو باز کنم تا به فروپاشی نرسم. حاصلش شد این یادداشت.
آرزوم بودن توی جشن آزادیه، ولی شاید اون روز من نباشم، شاید اسمم جایی نوشته نشه، اما چیزی که انکار ناپذیره "روز آزادی نزدیکه". این خونها با هیچچیز پاک نمیشن. حساب این خونها گرفته میشه.
پاینده ایران.
🔍 ircf.space
@ircfspace
Post #1822
27K
- ❤ 1.1K
- 👍 68
- 👎 35
- 😢 32
- 🥴 14
- 🔥 13
- 🏆 7
- 😁 6
- 💯 5
- 👏 4
- 🎉 1