گفتگو با دکتر آذرخش مکری
- یعنی موضوع ارادهی آزاد كه الان توی سخنرانیهای شما زیاد میشنویم، از قبل از پرداختن شما به اعتیاد در ذهن شما بوده و با فعالیتهایی که در حوزهی اعتیاد میکردید، دومرتبه برایتان جدیتر شد و الان هم كه كمتر به موضوع اعتیاد میپردازید، همچنان دارید به شكل بنیادیتری آن را دنبال میكنید؟
- بله و حتی روانپزشكی هم دارد به این مرحله میرسد. مدتی بود به صورت كلیشهای گفته میشد ریشهی همهی مشکلات در مغز است و ربطی به اراده و انگیزه و این حرفها ندارد و چند ناقل عصبی را هم نام میبردند. ولی الان شما بیماریهای روانپزشكی را ببینید: در كدام یک از آنها خود-کنترلی( self-control) و خودتنظیمی (self-regulation) مطرح نیست؟ افسردگی؟ کمتوجهی-پرتحرکی ADHD؟ پرخاشگری؟ وسواس؟ مثلا در کمتوجهی-پرتحرکی، بالاخره مشكل فرد این است كه خودتنظیمی ندارد و وقتی بین دو تکانه گیر میکند، نمیداند تلوزیون نگاه كند یا بنشیند مشقهایش را تمام كند. یا آدمی كه عصبانی است، هر چه سعی میكند، نمیتواند خشم خود را كنترل كند و داد نزند و لذا ناگهان کنترلش را از دست میدهد و شروع میكند به عربده كشیدن و بعد هم عوارضش را میبیند. در همین اسكیزوفرنیا، قسمتی از آسیبها توهمات نیست كه خیلی راحت با دارو قطع میشود، بلکه این است كه بعد میروید برایش شغل هم پیدا میكنید، ولی بعد از دو روز میگوید حوصله ندارم. خیلی از پرخاشگریهای افراد مبتلا به اسکیزوفرنیا به خاطر علائم روانپریشانهی آنها نیست، بلکه به خاطر فشار دیگران و به خاطر علائم منفی است. مادرش غر میزند که چرا این قدر میخوابی؟ چرا وسایلت را جمع نمیكنی؟ چرا حمام نمیروی؟ او هم عصبانی میشود. یعنی باز بر میگردد به اینكه انگار پشتكار و اراده ندارد. در مورد افراد دچار افسردگی هم چیزی در ادبیات به اصطلاح زرد هست كه ما مسخره میکنیم، ولی رگهای از حقیقت در آن هست: فرد میگوید افسرده ام و خانوادهاش میگویند خودت باید به خودت کمک کنی. خب الان یکی از درمانهای افسردگی مگر فعالسازی رفتار (behavior activation) نیست؟ الان بیشتر فراتحلیلهایی كه در مورد برآیندِ (outcome) رواندرمانی میشود، به این بر میگردد كه احساس عاملیّت (sense of agency) چه قدر با درمان تغییر میکند. یعنی من میخواهم تغییر كنم و حاضرم برای تغییرم هزینه بدهم و تلاش كنم. در صورتی كه هر قدر هم شما بنشینی و فقط حرف بزنی و گوش بدهی، تغییری نمیكنی! در هراس (phobia) كه دیگر ماجرا خیلی رفتاری است: ریشهاش اجتناب افراد است و راه بهتر شدنش هم این است كه باید فرد با آنچه مدام از آن میهراسد و از آن دوری میکند، مواجه شود. یعنی باید خودش بخواهد. اگر فرد بخواهد از جلسهی سخنرانی فرار كند، هیچ وقت نمیتواند اضطراب اجتماعیاش را درمان كند. میگوید برایم سخت است. آنجا که میروم، حالم بد میشود. میگوییم خب باید تحمل كنید. و وقتی نگاه میكنیم، باز بر میگردیم به مفهومی كه آن قدر راحت بیرونش انداختیم. آن موقع عدهای سعی میكردند با تمركز به خودشان بگویند تو میتوانی. اینها دیگر روشهای زرد شده بود. الان شاید باید گفت بخش عمدهای از رواندرمانیها این است كه من چهگونه کنترل بر خودم را در جهت اهدافی كه میخواهم تقویت كنم. از نظریهی عادتها تا نظریهی فعالسازی رفتاری تا مواجهه و نسل جدید رفتاردرمانیهای شناختی، در همهی اینها به معمای خودکنترلی برمیخوریم كه یک زمانی این قدر راحت كنارش گذاشتیم. نمیشود فقط گفت باید دارو بخوری. خیلی از مواقع میبینید دارو خوردن هم منوط به فعالسازی رفتار است. وقتی فرد داروی ضد افسردگی میخورد، همین که خُلقش بالا میآید، قدم بعدیاش باید این باشد كه وارد محیط بشود، سبك زندگیاش را تغییر بدهد، روابط معیوبش را اصلاح بكند، و اهداف و آیندهاش را ببیند. وگرنه همین طور بنشیند و فقط دارو بخورد و بعد هم بگوید چرا زندگیام بهتر نمیشود، واقعا زندگیاش بهتر نمیشود. خیلی مشکلات باقی میمانند. عادتهای ثانویهی منفعل بودن ادامه پیدا میکند.
من در طب اعتیاد شعاری دارم: میگویم این داروها درمان نیستند؛ صرفاً ابزاری و فرصتی برای درمان اعتیادند. در افسردگی هم همین طور است.
📎 پایان گزیدهی گفتگو با دکتر مکری. ۲/۲
متن کامل را از این نشانی دریافت نمایید.
#خبرنامه