گزیدهی گفتگو با دکتر مکری
- اصلا فكر كنم «اسپری» همان حول و حوش يا هفت هشت سال قبل اين حرفها را زده بود.
- تازه جايزهی نوبل برده بود و این باعث شده بود كه سر زبانها بيفتد. يعنی كسی به واسطهی عصبپژوهی (نوروساينس) اين قدر درخشيده بود و حالا به غير از اين كه خب كارش جالب بوده و نوبل گرفته بود، نكتهی جالبش اين بود كه چه طور میتوان مغز را واحد فرض نكرد و آگاهی را تجزيه كرد. بعداً آزمايشهایی انجام شد در این باره كه چه طور يک نيمكره، اطلاعاتی دريافت میكند بدون آنکه نیمکرهی دیگر از آنها خبر داشته باشد و این اطلاعات میتواند روی رفتار فرد اثر بگذارد و از آن جالبتر، خود فرد هم نداند و بعد بخواهد رفتارش را به صورت گذشتهنگر توضیح دهد. من فكر میكنم اصلا شاهكار روانشناسی اجتماعی و عصبپژوهی اين است كه ما كارهایی را انجام میدهيم و ناظری غیر از خود ما علت آن را میداند، چون خودش دستكاری كرده و ما نمیدانيم و به چيزهاي ديگری نسبت میدهيم. اين نشان میدهد که بخشهایی از آگاهی ما میتواند بخشهای ديگر را فريب بدهد. ناخودآگاه همین است. اوج كارهای روانشناسی اجتماعی همين است: یک دستکاری ساده میكنند و بعد به فرد میگویند «خب الان چرا عصبانی هستی؟» میگوید «برای اينكه مثلا ترافيك بود». در صورتی كه علت اصلی این بود که مثلا فردی چيز خاصی به او گفته بود. اين کتاب يكی از شاهكارها بود و فكر میكنم اين كتاب را دو سه بار خواندم و حتي يادم است که برای همكلاسیها کنفرانس هم دادم.
- در دورهی پزشكی؟
- بله. دورهی پزشکی عمومی. و اين شروع داستان بود.
بيمارستان روزبه كتابخانهای داشت و آن زمان خانم روحانی كه اخيرا بازنشسته شده، مسئول آن كتابخانه بود. من يادم است که رفتم آنجا و گفتم «من دانشجوی پزشكی هستم. میتوانم از این كتابها استفاده كنم؟» خانم روحانی گفت «بله. بايد بروی از آقای دكتر ابهری اجازه بگیری». آقای دكتر ابهری آن زمان رييس بيمارستان بودند و با اینکه من هنوز بخش روانپزشکی را نگذرانده بودم، استثنائاً اجازه دادند که كتاب امانت بگيرم. و بعد شروع كردم كتابهای آنجا را امانت گرفتن.
دورهی پاتوفيزيولوژی ديگر تقريبا تمام شده بود و شروع بخشهای داخلی بود، هنوز روانپزشکی نرفته بودم. خلاصه اینکه كتابخانهی بیمارستان روزبه خیلی در روانپزشک شدنم مؤثر بود.
- يعني آن زمان كم و بيش تصميم تان را گرفته بوديد که میخواهید روانپزشک شوید؟
- بله. و بعد كه رفتم قشنگ يادم است كه آن زمان هنوز كتابخانه بازسازی و نوسازی نشده بود و خيلی از كتابها مربوط به حوالی ۱۹۶۰ بود. از جمله كتابهایی راجع به مكانيزم هيپنوتیزم، و كتابهای كلاسيك مثل آثار «فرويد» و «كارل آبراهام». باز يكی از كتابهایی كه گرفتم و آن هم خيلي روی من تاثير گذاشت، كتاب «اسكينر» بود به اسم Beyond Freedom and Dignity كه دکتر سیف ترجمه کرده بود به اسم «فراسوی آزادی و شأن». «اسكينر» در این کتاب به مسالهی ديگری اشاره كرده بود كه آن هم از اشتغالهای ذهنی من در دوره ی دبيرستان بود: اگر جهان، علّتمند deterministic است و قانون علّیت بر هر چيزی حاکم است، آيا اين در مورد رفتار انسان هم مصداق دارد يا نه؟ به نظر میآمد که «اسكينر» ديدگاه قاطعی به نفع علّیتباوری determinism داشت و اين آزادی بشر را زير سوال میبُرد. اگر رفتار انسان معلول عواملی است، این که از او میخواهيد كاری را بكند، بیمعناست. اگر دقت كنيد هنوز كه هنوز است، با اين مساله درگيریم. از جمله در موضوع ارادهی آزاد و مقولهی هوس. هنوز كه هنوز است، مسالهی علتمندیِ رفتار ما را رها نمیكند. چه از طرف «اسكينر» نگاه كنيد، چه از طرف «اسپری» و مغز دو نيمه شده نگاه كنيد، و حتی وقتی «فرويدی» نگاه كنيد، این مساله دست از سر شما بر نمیدارد.
«فروید» در كتاب «روان-آسیبشناسی زندگی روزمره» Psychopathology of Everyday Life میگوید این واقعا خطاست كه مردم خیال میكنند میتوانند خودشان تصميم بگيرند. همان طور كه در جهان بيرون همه چیز علّتمند است، در مغز ما هم همه چیز علّتمند است.
📎 بقیه در بخش بعد. ۲/۳
#خبرنامه