حتماً شما هم اون توئیت قدیمی رو دیدهید که میگه: «توئیتر جاییه که در اون حتی جملات ساده و روان هم بد فهمیده میشن. آدم مینویسه من پنکیک دوست دارم و همه بهش حمله میکنن که آهان پس از وافل متنفری! نه! این اصلاً چیزی نبود که من گفتم.»
این روزها از چیزی به اسم تئوری سوپ لوبیا صحبت میشه (چون همهچیز در فضای مجازی باید یه تئوری باشه، اون هم بدون هیچ دلیل خاصی) و از اینجا اومده که میگن در فضای مجازی و بهخصوص تیکتاک، کافیه یه دستورپخت برای سوپ لوبیا به اشتراک بذاری تا همه بهت حمله کنن که:
- ولی من لوبیا دوست ندارم!
- پس آدمهایی که به لوبیا حساسیت دارن چی؟ این حرفت خیلی ableist بود!
- آهان یعنی میگی سوپهای دیگه آشغالن و هرکس میخوردشون، یه احمقه؟ دیگه دنبالت نمیکنم.
شاید این حرفها به نظرتون زیادهروی باشه ولی عین واقعیته و هر روز داریم نمونههاش رو بین نظرات زیر محتواهای مختلف میبینیم.
اون روز این ویدئو رو در یوتوب دیدم که خیلی خوب و کامل به این پدیده پرداخته بود و به یه سری نکاتی هم اشاره کرد که خود من واقعاً تا حالا بهشون فکر نکرده بودم.
میگفت یوتوبرها این روزها از ترسشون قبل از هر جمله پنجتا disclaimer ردیف میکنن که یه وقت خدایناکرده به کسی بر نخوره و کسی نتونه بهشون ایراد بگیره که چرا این رو گفتی و اون رو نه ولی خود این کار دیگه آزاردهنده شده و همهی طرفهای ماجرا ازش خستهن. آدم تا یه جایی به disclaimerها توجه میکنه و تا یه جایی حوصله داره اونها رو بگه و گذشته از اون، هرچهقدر هم دقت کرده باشی، همیشه چیزهایی هست که از دستت در بره.
من این مدل رو توی فکر کردن خودم و حرف زدن و نوشتنم زیاد میبینم و قبول دارم که واقعاً انرژی زیادی از آدم میگیره، حالا مخاطب رو نمیدونم. (حتی در طی نوشتن همین چند خط، بارها شد که ناخودآگاه توی ذهنم چیزها رو بالا و پایین کردم و از خودم پرسیدم که نکنه با گفتن این حرفها کسی رو از قلم انداخته باشم یا به کسی بر بخوره و...)
سازندهی این ویدئو به این اشاره میکنه که این میزان از خشم نسبت به کمکاریهای افراد و جامعه، خوب و منطقیه، ولی داره در جای اشتباهی حروم میشه. اگر بخوایم خیلی خیلی سادهسازیش کنیم: من زیر پست یه نفر بدون در نظر گرفتن بافتار کلی حرفش یا در نظر گرفتن موضوعات زیربنایی یا حتی کامل دیدن ویدئو یا خوندن متن، یه نظر منفی میذارم و میگم که دیگه دنبالش نمیکنم چون هیچوقت فکر نمیکردم چنین حرف احمقانهای بزنه. حالا من یه حس خوبی به خودم دارم، چون آدم خوبی هستم که برای حقیقت و چیزهای درست جنگیده؛ در نتیجه حالا انگیزهی کمتری دارم برای اینکه کارهای تأثیرگذار دیگهای در جامعه و در راستای حل کردن مشکلات موجود انجام بدم. سازندهی پستی که زیرش نظر گذاشتم، حالا ترس بیشتری احساس میکنه نسبت به ابراز عقاید حقخواهانهش (دربارهی این هم صحبت میکنه که ما به تأثیر متهم شدن به چیزی از طرف صدها و هزاران نفر آگاه نیستیم و واقعاً میتونه آدم رو به جایی برسونه که حتی حرفشون رو باور کنیم) و در نتیجه از این به بعد محتاطانهتر عمل میکنه. در نهایت، هیچکدوم ما از این اتفاق سود نمیبریم. مسئله این نیست که نباید نظرهای منفی بذاریم یا به افراد انتقاد کنیم. اتفاقاً در جای درست، خود این کار میتونه تأثیرگذار باشه. مسئله اینه که توجه کنیم و ببینیم انتقادمون تا چه حد وارده.
نکتهی دیگهای که بهش اشاره میشه و من تا حالا به ذهنم نرسیده بود، اینه که این روزها بدون اینکه بخوایم یا حتی متوجه باشیم، هوش مصنوعی ذهنمون رو فاسد کرده. از این جهت که عادت کردهیم به اینکه عقاید محکم و صریحی که در طی چند ثانیه تولید شدهن و حداقل به صورت ظاهری و در نگاه اول ایرادهای کمی بهشون وارده رو ببینیم. یادمون رفته که آدمهای معمولی، خیلی بیشتر اشتباه میکنن. استدلالهاشون ضعیفتره و لازمه زمان بیشتری رو صرف چکشکاری و کامل کردن عقاید و نظراتشون بکنن و خیلی اوقات ممکنه بعد از تمام اینها هم به نتایج قطعی نرسن. پس چی میشه؟ آدمها اشتباه یا تردید میکنن و ما هم عاشق اینیم که به محض دیدن کوچکترین اختلاف نظر یا اشتباه از سمت هر آدمی، سریع اون رو از دایرهی ارتباطمون حذف کنیم. فقط با آدمهایی که کاملاً باهامون همنظرن ارتباط برقرار میکنیم، دایرهمون هر روز محدودتر و محدودتر میشه و همین هم به رادیکالتر شدن فکرهامون، در نظر نگرفتن طرفهای دیگهی بحث و تصور «همه با من موافقن!» دامن میزنه. این به این معنی نیست که ما باید تحت هر شرایطی از افراد دفاع کنیم و به بهانههای مختلف در دایرهمون نگهشون داریم. ممکنه ارزشها و عقایدی داشته باشیم که تا حدی برامون زیربنایی و مهم باشن که اگر کسی اونها رو قبول نکنه، اساساً نتونیم باهم گفتوگو کنیم و خلاصه حرف هم رو به هیچ وجه نفهمیم.
Post #13608
68
- ❤ 9
- 🍓 2