دیدهید این بچههای کوچیک رو که فارغ از شرایط بقیهی خانواده، میرن برای خودشون برنامهریزی میکنن که اول میخوام این کار رو بکنم و بعدش فلان چیز رو بخورم و بعدش هم با فلانی برم بیرون؟ بعد میرن و ایدههاشون رو با ذوق و شوق برای خانواده میگن و میبینن مامانشون مریض شده و نمیتونه از تخت بیاد بیرون و باباشون هم مأموریته؟ و نهتنها کسی به ایدههاشون اهمیت نمیده، بلکه خیلی هم موردعلاقه نیستن و الان که هیچکس نیست، وظیفهی مراقبت از خودشون رو هم باید به دوش بکشن؟
حس میکنم یک موجود کوچولویی توی مغزم قایم شده که همین شکلیه. یه مدت ساکت میشه، اونقدر که فکر میکنم مُرده. ولی یهو از اتاق میآد بیرون و باز آروم شروع میکنه به حرف زدن، ولی اونقدر کسی بهش اهمیت نمیده که ساکت میشه و برمیگرده توی اتاق.
Post #13567
80
- 🍓 8