Post #13467
83
حس میکنم هنوز توی رستورانم و حس میکنم هیچ راه خروجی وجود نداره. به وضوح جلوی چشمم میبینمش، اونقدر واضح که کلمهها یا حتی تصاویر برای توضیحش کافی نیستن. یک نفر درها رو بسته و از این نوارهای زرد خطر جلوش چسبونده. و دیوارها شیشهایان و من آدمهای بیرون رو تماشا میکنم که راه میرن، میخندن، گریه میکنن و زندگیشون رو ادامه میدن. و لبخندهاشون زیباست و من هم لبخند میزنم. گاهی دستم رو دراز میکنم و گاهی کسی رو صدا میکنم ولی در نهایت روز، منم که نشستهم پشت میزی که رومیزی سفیدش سرخ شده؛ با موهایی که با سنجاق مویی بالای سرم جمع کردهم و ریملی که روی صورتم خشک شده.
- 🌚 1
- 💔 1