روز آخر، دخترم مدت زیادی جلوی آینه ایستاد و موهایش را شانه کرد.
مادرش با شوخی دعوایش کرد و گفت:
«فرش رو پر از مو کردی، برو مدرسه...»
هیچکداممان نمیدانستیم این آخرین باری است که او موهایش را شانه میکند...
پدر میگفت:
همسرم تا دو، سه روز بعد، روی فرشهای خانه دنبال تارهای موی دخترمان میگشت.
انگار هنوز باورش نمیشد که دیگر قرار نیست آن موها را دوباره شانه کند... 🖤
گاهی قدر آدمها را زمانی میفهمیم که دیگر فرصتی برای گفتنِ «دوستت دارم» نداریم.🆔 @innernote1
تا وقتی کنارمان هستند، قدرشان را بدانیم؛
شاید فردا دیگر فرصتی نباشد.