رعد، داد و فریاد میکشد
و هوار میزند،
همانند موجهای دریایی است که هر ثانیه طغیان میکند.
یعنی چه میگوید؟
او هم غمگین و عصبانی است؟
او هم از زندگی خسته شده است؟
اما او دگر چرا؟
آسمان هم مگر خسته میشود؟
اکنون مرواریدهای اشکهایش جاری شده است و دیگر نمیتواند به دروغ بگوید: «حالم خوب است...»
آسمانِ کبود میخواهد تنها باشد...
تنها و گریان، دور از هر چیزی و هر انسانی...
شاید حال آسمان تاسیان است...
یا شاید هم به یاد خاطرهای افتاده است...
ناگهان آسمان برقی زد و خاطرهای در او زنده شد...
پس خاطرهها او را هم رها نمیکنند...
ای آسمان عزیزم!
برایم بگو که چه خاطرهای تو را اینگونه اندوهگین کرده است؟
خاطرهی چه چیزی یا چه کسی؟
فریادی دگر از سر داد...
روشنایی همهی آسمان را فرا گرفت و خاطرهای دگر گریبان او را گرفت...
اکنون خیابانهای مهآلود، برگهای پاییزی و حتی میدان شهرداری هم شاهد احوال آسماناند.
میخواهند دستی برسانند و به او آرامش دهند، اما نمیتوانند...
هیچکس نمیتواند...
فقط خودش میتواند آرام بگیرد.
عجیب است...
دگر فریاد نمیزند،
روشناییاش در تاریکی خموش شد
و حتی دیگر اشک نمیریزد...
اکنون آرام شده است؟
یا باز هم وانمود میکند؟
حقیقت چیست؟
نوشته ای از خودم _ کیانا