"تاحالا واقعا سرعتو تجربه کردی؟و نه من از اینکه آسته آسته پاتو بذاری ردی گاز و برسونیش به صد تا،صد و پنجاه تا حرف نمیزنم درمورد سرعت واقعی میگم. درمورد اون لحظه ای که حتی خون توی رگات فرصت رسیدن به بدنت رو نداره و سرخوشی جلوی دیدت رو میگیره. اونو خیلی خوب یادمه، چشمایی که از جنون میدرخشید و جوری که فرموتو توی دستش میچرخوند، لعنت بهش میدونستم اگه اونجا و به دست اون بمیرم قرار نیست هیچ حسرتی برام بمونه.
واقعیتم همینه،هر دومون مست بودیم یکی مست الکل و یکی مست عشق و چه فرقی میکرد؟ اون دیوونه بود و منم که تا ته خط باهاش میرفتم، یادمه صدای آژیر پلیس پشت سرمون داشت گوشامونو کر میکرد و اون خم شد تا ببوستم، مزه خستگی میداد مزه خاک و مزه زندگی.
میگفت جاده خونشه، میگفت جاده خونشه و سرعت معناش. میگفت همینجا به دنیا اومده و همینجا هم میمیره. مسخرش میکردم، آخه میدونی؟خیلی خوشگل تر از اونی بود که بتونم توی یه تابوت احمقانه تصورش کنم، با موهایی که پشت سرش دم اسبی میبست و لباسای جلفی که میپوشید. هربار بهش میگفتم اخه مرد حسابی! کی هشت تا دست بند رنگی یکی از اون یکی بی ربط تر میبنده به خودش که تو دومیش باشی؟هربار میخندیر و میگفت فوضولیش به من نیومده شاید حق با اون بود. شایدم فقط باید بیشتر اصرار میکردم که بگه، که حرف بزنه. بعضی رورا صدای لعنتیشو به یاد نمیارم باورت میشه؟مثل باد تو گوشم پیچ میخوره و دور میشه مثل یه رویای تابستونه.
تاحالا سرعتو تجربه کردی؟ نه بذار یه جور دیگه بپرسم، تاحالا عشقو تجربه کردی؟ عشقی که باعث شه به چیزایی تن بدی که کل زندگیت حای فکرشم نمیکردی و از جیزایی لذت ببری که کل زندگیت ازشون میترسیدی. توی جاده مرد، من نبودم پس نمیدونم چیجوری اتفاق افتاد ولی تصورش اونقدرام سخت نیست، هست؟ هیچ وقت بدنش پیدا نشد هیچ وقت مراسم ترحیم واقعی ای براش گرفته نشد و هیچ وقت نتونستم برای بار اخر بهش بگم اون و اون تابستون برای من چی بود اما خب، فکر کنم آخرش این همون چیزی بود که همیشه میخواست."
از سری نوشته های شبانه، ؟؟؟