زیرا دل باخته بودم، سینه ام میتپید در شوقِ دیدار! و قلم، خود در دستِ لرزانم، جنون وار رقصِ عبادت میکرد...
روزگاری که نه چشم از آن من بود، نه دل... و نه هوش و حواس!... همه او بود و سراسر او...
به یادَش خندهای و بر غَمَش، بارش کنان!... وای از جوانی!...
دست به گیسویی میکشیدم و مست میشدم از لمسِ ابریشم!...
عطرش را پرستش وار به سینه میکشیدم و ای داد!... ای داد از آن نفسی که بی نفسم کرده بود...
آری، عاشق بودم و بسیار مینوشتم!؛ از آغوش، از لمس، از بوسه و از او...
از شیرینیِ تلخِ محبوبم!...
اما حالا چه؟ حالا که نه او مانده و نه من - منِ با او - ، با این دفتر و این دل و این منِ بی "ما" چه کنم؟!...
حال که هشیارم و عاقل، هوایِ پروازِ مستی را چه کنم؟!...
کاغذِ خیس و دلِ خالی و خاکسترِ دیدارم چه؟
تو بگو!...
با منِ بی منِ عاشق چه کنم؟!...»
_خاطرات یک خیالباف
۲ اکتبر,۲۰۲۵