ࢪوبـانِ پـایـیـز؛
او هیچوقت نفهمید از کِی دوست داشتنِ او،
اینقدر آرام و بیصدا،
لای روزهایش جا باز کرده بود.
شاید از همان عصرهایی که کنار او،
زمان کمی آهستهتر میگذشت
و حتی سکوت هم شکلِ قشنگتری داشت.
او دوستش داشت؛
نه آنطور که در قصهها همهچیز ناگهان عوض میشود،
بلکه شبیه چیزی کوچک و عزیز
که کمکم به عادتِ شیرینِ هر روز تبدیل میشود.
هر بار که اکتبر برمیگشت،
یک جای دلش دوباره نرم میشد؛
انگار پاییز، خاطرهی کوچکی از او را
برایَش نگه داشته بود.
و شاید قشنگترین قسمتِ دوست داشتن همین بود؛
اینکه یک نفر، بیآنکه بداند، میتوانست تمامِ فصلِ دلِ دیگری باشد.