💢رفاقت، امید، شانس!
✍امین عبادیفر
چند روز پیش آقا سعید زنگ زد و گفت رفته کنسرت علیرضا قربانی. میدونست طرفدارشم و یادم افتاده بود. گفتم حیف که بلیطاش پر شد و به من نرسید. گفت تو دیوار دنبالش بگرد شاید پیدا کردی.
گذشت تا دیروز، جمعه تو دفتر کار میکردم که خسته شدم. یاد حرفش افتادم و تو دیوار دنبال بلیط کنسرت گشتم. تو توضیحات بلیطها بلوکهای مختلف برای نشستن معرفی شده بود. زنگ زدم بهش، گفتم کدوم بلوک بلیط بگیرم؟ گفت برو سایت فروش بلیط جایگاهها رو نگاه کن و بهم زنگ بزن.
برای چک کردن جایگاه رفته بودم سایت، دیدم برای همون روز، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲ ساعت ۹ شب چندتا صندلی خالی هست! بلیط ها خیلی وقت پیش سه ساعت بعد از باز شدن سایت پر شده بودن اما الان نمیدونم چرا باز میشد چندتا محدود بلیط خرید!
سایت مشکل داشت. چند بار به همه تلفنهای پشتیبانی زنگ زدم و با هر ضرب و زوری بود بلیط گرفتم!
من هیچ برنامهای برای رفتن نداشتم، صرفاً پیش اومد و حالا باید شب میرفتم کنسرت!
تا راه بیفتم طول کشید، مسیریاب میگفت دقیقاً ساعت ۹ شب میرسم حوالی کاخ سعدآباد که محل کنسرت بود! بعدش باید جای پارک پیدا میکردم تو اون شلوغی! مدام از مسیریاب میرفتم بیرون و دوباره میومدم تا بلکه مسیر نزدیکتری رو پیشنهاد بده! با سرعت رانندگی میکردم و پیش خودم میگفتم نهایت ده دقیقه دیرتر میرسم!
کنارگذر شیخ فضل الله به سمت حکیم شرق ماشین خاموش شد! اول سربالایی! نه راه پس داشتم نه پیش. جایی هم نبود که بشه ماشین رو رها کرد و اسنپ گرفت! فقط همین رو کم داشتم! تو محاسباتم خرابی ماشین نبود! جا مونده بودم! ساعت ۸:۳۰ شب بود. زنگ زدم امداد خودرو گفت ۴۵ دقیقه طول میکشه برسیم!
با ناامیدی به صندوق ماشین تکیه داده بودم که یه ماشین کنارم وایساد. یه آقا و خانم جوون که یه سگ هم رو پای خانومه نشسته بود! گفت خراب شده؟ گفتم آره از برقشه کولر فشار آورده. گفت کاپوت رو بزن بالا. یکم دستکاری کرد گفت استارت بزن! من تو فکرم بود اگر روشن نشد بلیطارو بدم اون دو نفر جای ما برن کنسرت! روشن شد! بی هیچ حرف اضافهای خداحافظی کرد و رفت! شانس یا هرچی کاملاً به موقع به دادمون رسید!
راه افتادیم دوباره! تقریباً مطمئن بودم که نمیرسیم اما باید ادامه میدادیم. دوباره زنگ زدم آقا سعید! گفتم من دیر کردم یه جا آدرس بده که شانسم برای جای پارک بیشتر باشه معطل نشم! حوالی کاخ سعد آباد لوکیشن یه کوچه رو برام فرستاد! ۹:۲۰ دقیقه رسیدیم. دویدیم! فقط دویدیم! تو راه از سربازای اطراف کاخ میپرسیدم به نظرت راهمون میدن؟ میگفتن آره ادامه بدید!
بالاخره رسیدیم و خاطره قشنگی شد اما فارغ از جو کنسرت من داشتم تو ذهنم اتفاقاتی که افتاد رو مرور میکردم!
@Hydrocivil
Instagram.com/Hydrocivil
Post #170
601
- ❤ 6
- 👍 1