از میان تمام روزهای بیتو میگذرم، اما من همانجا، میان پاییز و تو، گیر افتادهام. و هر لحظه به دستهایی که هنوز سردی دستهایت را یادشان است فکر میکنم. به چشمانت که دیگر در مقابلم نیستند، فقط در عکسهای قدیمی ماندهاند. به صورت رنگباختهات که توی ذهنمه، به خانهای که از ما خالی شده. به دیوارهایش نگاه میکنم؛ هنوز جای میخ قاب عکسهایمان رویشان مانده. به کتابخانه پر شده از کتابهای نیمه رها شدهات. و آن گوشهی اتاق، جایی که پیانو بود، حالا فقط یک رد روشن روی کفپوش مانده؛ جای خالی چیزی که بود و دیگر نیست. من هنوز گاهی میایستم همانجا، دستم را میگذارم روی هوای خالی، و انگار زیر انگشتهایم سفیدی سرد کلیدها را حس میکنم، و هر بار صدای نواختن تو را در ذهنم مرور میکنم. و آن بوی عطرت که رفته. نه یکباره، کمکم، اول از بالش، بعد از پیراهنم، بعد از تمام خانه. حالا فقط خودم ماندهام و بوی پاییز که از پنجره میاید.
باید برایت بنویسم. برای تو که نیستی، و برای این ثانیههایی که رد نمیشوند. ساعت روی دیوار کار میکند، عقربهها میچرخند، اما هیچ چیز جلو نمیرود. من همانجا پیش تو جا ماندهام.
دلم میخواهد طوفان شود. برای اینکه باد بیاید و این سکون را بشکند. برف ببارد و همهچیز را یک دست سفید کند، تا نتوانم جای خالیات را ببینم.
Post #5463
46
Forwarded from ㅤ`𝖢𝗅𝗈𝗏𝖾𝗋 🆕
┆صفحـهای از دفتـر خاطـرات┆