من فکر میکنم ما یه نسل خستهایم. نسلی که بین امید و واقعبینی گیر کرده. نه اونقدر سادهایم که فکر کنیم همه چیز یه شبه عوض میشه، نه اون قدر مرده که دیگه هیچ چیزی توی دلمون تکون نخوره.
اما واقعیت تلخ اینه که تغییر همیشه اون شکلی که آدم توی ذهنش میسازه اتفاق نمیفته. خیلی وقتها کندتر، فرسایندهتر و پیچیدهتره.
همهی حرفهایی که از توافق و عادیسازی و غیره میشه، به نظرم بیشتر شبیه تلاش برای دوام آوردنه تا حل شدن واقعی مسئله. شاید یه دوره فشار کمتر بشه، شاید اوضاع اقتصادی یه ذره نفس بکشه، شاید جهان دوباره با جمهوری اسلامی کنار بیاد ولی کنار اومدن دنیا، لزوماً به معنی حل شدن شکاف بین حکومت و مردم نیست.
من فکر نمیکنم «امید» یعنی مطمئن باشیم آخرش چی میشه. امید برای من بیشتر اینه که بدونیم هیچ وضعیتی برای همیشه ثابت نمیمونه. حتی اگه امروز همه چیز ساکت بنظر برسه، زیر این سکوت، یه خستگی عمیق و یه میل به تغییر هنوز زندهست.
و راستش بنظرم هیچ ساختاری که این همه انرژی صرف کنترل، ترس، فرسایش و نگه داشتن خودش میکنه، در نهایت بدون هزینه باقی بمونه. فقط شاید پایانش اون روایت قهرمانانه و ناگهانیای نباشه که ما سالها توی ذهنمون ساخته بودیم. ممکنه خیلی تدریجیتر، خاکستریتر و پیچیدهتر از چیزی باشه که تصور میکردیم.
و در نهایت هم شاید واقعبینی همین باشه اینکه بپذیریم دنیا دقیقاً مطابق آرزوهای ما جلو نمیره، ولی هنوز هم آدم میتونه ته دلش باور داشته باشه. حداقل به احترام همهی اون جانهای عزیزی که تو این راه از دست رفتن.
Post #16741
13K