سیاوش کسرایی این شعر را سالها دور از وطن، در غربتِ مسکو نوشت؛
شعری که بیشتر از هر چیز، دلتنگیِ آرام و عمیق یک مهاجر را روایت میکند.
چیزی که این شعر را دردناک میکند، فقط دوری از خاک وطن نیست؛
این است که آدم میفهمد در مهاجرت، گاهی کوچکترین چیزها تبدیل به بزرگترین آرزوها میشوند.
«دلم هوای آفتاب میکند…»
نه از ثروت حرف میزند،
نه از موفقیت،
نه حتی از بازگشت.
فقط آفتاب.
یعنی آدم ممکن است جایی در بهترین شهر دنیا زندگی کند،
امنیت داشته باشد، درآمد داشته باشد، پاسپورت خوب داشته باشد،
اما یک روز ناگهان دلش برای نور آفتاب تنگ شود.
و شاید برای همین است که خیلیها بعد از مهاجرت میفهمند:آدم فقط با پول، اقامت و رفاه زنده نیست.انسان به آشنا بودن هم احتیاج دارد.به حس ریشه داشتن.به اینکه جایی در دنیا باشد که بدون توضیح، متعلق به آنجا باشد.
برای همین همیشه میگویم مهاجرت تصمیم کوچکی نیست.قبل از انتخاب کشور، باید از خودت بپرسی:«من با تنهایی، تفاوت فرهنگی، دوری و دلتنگی چه میکنم؟»
اینها همه در انتخاب کشور مقصد، موثر است.
Post #1438
2.11K
اپلای علوم انسانی سیاوش کسرایی این شعر را پس از سالها زندگی در غربت (مسکو) به یاد هوا و آسمان و خاک وطن می سراید. کسرایی از شتاب "سمند عمر" و هوای وطن که در سر دارد سخن میگوید. کسرایی دو سال پس از سرودن این شعر در اتریش چشم از جهان فروبست. دلم هوای آفتاب می کند "ملال ابرها…