TGViewer
Channel Public Channel
𝘚𝘸𝘦𝘦𝘵𝘪𝘦 ִֶָ ⋆

𝘚𝘸𝘦𝘦𝘵𝘪𝘦 ִֶָ ⋆

@hope201372

•᷄ɞ•᷅
Subscribers
10
Photos
108
Videos
27
Links
23
Recent Posts 20 shown
Post #2220 1
خوبن ها ولی یکم یه جورین
Post #2219 1
یکم زیادی خزن
Post #2218 1
بدم میاد
Post #2217 1
هم کلاسیای من فوش مادر میدن احساس میکنن خیلی خفنن ؟!
Post #2213 2
امروز دوست دارم دارم به کارام میرسم
Post #2210 2

Forwarded from Coraline

‍ میدونی اینجا مرکز شهر ایتالیاست ، جایی که میگن مردم عاشق میشن ، ساعت پنج صبحه و من هنوز عشقی رو احساس نکردم .

فقط یه درد تموم نشدنی از خواستنته ، من برای تو ساخته شدم اما هیچکس نمیزاره این کارو انجام بدیم عزیزم .

عزیزم بیا کنارم چون این مغازه‌ هیچوقت تعطیل نمیشه ، من اینجا رز‌هاتو بهت میدم ، رز‌هایی که برای تو ساخته شدن ، قراره مال تو باشن .

قبل از اینکه این مکانو پیدا کنیم خیلی دلگیر بودم ، آدم امنی نبودم اما برای تو متفاوته .

این رابطه دیگه یه شبه نیست ، ساعت پنج صبحه و ما حس خوبی داریم ، یکم ترسناکه .

میدونم لایقت نیستم ، تو یه الماسی ، توی مکانی که مناسب الماس‌ها نیست .

منو جایی ملاقات کن که امید هیچوقت نمیمیره و گل‌ها هیچوقت پژمرده نمیشن ، جایی که مغازه‌ها هیچوقت تعطیل نمیشن !
Post #2208 3

Forwarded from Opia-

رویا و خیالات؛
« زمستان،11 January »
صدای برخورد برف با شیشه‌های خانه کوچکشان،با صدای آرام موسیقی درهم آمیخته و سمفونی زیبایی ساخته بود.بیرون،برف بی‌امان می‌بارید و شهر را لایه‌ای سفید می‌پوشاند،اما داخل خانه گرم بود؛آن‌قدر گرم که می‌شد سرمای بیرون خانه را فراموش کرد.دنبال دخترکش می‌گشت.بوی کیک شکلاتی محبوبش در خانه پیچیده بود،او را تا آشپزخانه نقلی‌شان کشاند.طبق معمول آنجا پیدایش کرد.به چارچوب در تکیه داد و بی‌صدا تماشایش کرد.موهای فرش روی شانه‌هایش ریخته بودند و حلقه موهایش زیر نور زرد آشپزخانه می‌درخشیدند.برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.«این واقعیه..؟!یا رویا؟»قلبش آن‌قدر محکم می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بزند.یک قدم جلو رفت،بعد یکی دیگر.فقط برای اینکه مطمئن شود واقعی است.فقط برای اینکه باور کند هنوز اینجاست.
او را در آغوش گرفت.گرمای وجودش،بوی آشنایش و ضربان آرام قلبش،چیزی درون سینه‌اش را آرام می‌کرد؛چیزی که مدت‌ها بود،آرام نگرفته بود.دلش می‌خواست زمان همان‌جا متوقف شود.
+ سریان؟! چیزی شده؟
صدای دخترکش او را به واقعیت برگرداند.واقعیت؟واقعیت همین بود؟بودن او کنار خودش؟زمان برگشته بود؟یا شاید..هیچ رفتنی‌ اتفاق نیفتاده بود؟!صدای معترض دخترکش دوباره بلند شد؛
+ سریان؟ با توام! چرا به حرفام توجه نمی‌کنی؟ حواست کجاست؟
بدون اینکه چیزی بگوید،او را محکم‌تر در آغوش گرفت.اینجا بود.صدایش را می‌شنید،همین کافی بود.«شاید این فرصتی دوباره برای نفس کشیدن است؟!».آرام از خودش جدايش کرد،روی پیشانی‌اش را بوسید،و یک‌بار دیگر زیر لب احساسش را زمزمه کرد؛
- دوستت دارم.
+ چی شد،یهویی؟
- فقط خواستم بگم...نمی‌تونم؟
دخترکش با ناز چشم‌هایش را از او گرفت.
+ همیشه باید بگی.
دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و سرش را بالا آورد.برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.مات و بی‌صدا.انگار همه حرف‌هایشان در همان نگاه‌ها جا شده بودند.صدای خرناس بامزه فندوق هر دو را از آن خلسه شیرین بیرون کشید.گربه حسود.
+ سریان،برو بشین.بستنی بیارم.
- کی وسط چله زمستون بستنی می‌خوره؟
+ ما،عزیزم.
- میگم...
+ جانم؟
- بیشتر اسمم رو صدا بزن.
دخترکش خندید.همان خنده‌ای که هر بار می‌شنید‌،قلبش یک تپش را جا می‌انداخت.
صدای خنده‌های او وقتی در خانه می‌پیچید،حس زندگی داشت.
کمی بعد کنار هم،روبه‌روی شومینه نشسته بودند.سرش روی شانه او بود و با ذوق از اتفاقات اخیر حرف می‌زد.فندوق هم کنارشان لم داده بود.دستش را روی سر گربه کشید.
+ پس من چی؟موهای من چی؟
صدای خنده‌اش در خانه پیچید.این بار موهای دخترکش را نوازش کرد.با هم به شعله‌های شومینه خیره شدند،چوب‌ها آرام می‌سوختند.این سکوت را دوست داشت؛سکوتی که سکوت نبود.سکوتی که پر از آرامش بود.برای گفتن احساسشان به کلمات نیاز نداشتند،با سکوت حرف می‌زدند.دوست داشتن‌شان با نگاه گفته می‌شود.با سکوت.
آهنگ عوض شد؛بلند شد و دستش را به سمت او گرفت.
+ بانوی من،افتخار می‌دید؟
- البته،سریانم.
آرام شروع به رقصیدن کردند.موسیقی پخش می‌شد،اما او فقط صدای قلب‌هایشان را می‌شنید.سرش را روی شانه‌ دخترکش گذاشت.او را نفس کشید.بودنش را.گرمایش را.حقیقت شیرین بودنش را.رقصشان آرام‌تر شد؛برف هنوز پشت پنجره می‌بارید و نور شومینه روی صورتشان می‌خزید.سرش را روی شانه دخترکش برداشت،پیشانی‌هایشان را بهم تیکه دادند،چشمانش را بست.می‌خواست در همین نقطه بماند.همین خانه کوچک.همین صدای موسیقی،همین صدای خنده‌ای که دل گرمش می‌کرد.با گربه ایی که گوشه کاناپه چرت می‌زد.و همین آدمی که میان اغوشش بود.لبخند کمرنگی زد.«بیرون برف می‌بارید؛اما در دلش،زمستان تمام شده بود».
Post #2200 3
Crying room امروز 27 September, روز‌ جهانیِ لازانیاست.
قشنگ ترم میشه
Post #2199 3
Crying room امروز روز جهانی شیرکاکائوئه.
چه روز قشنگی
Older posts →

About this channel

How can I read @hope201372 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for 𝘚𝘸𝘦𝘦𝘵𝘪𝘦 ִֶָ ⋆: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does 𝘚𝘸𝘦𝘦𝘵𝘪𝘦 ִֶָ ⋆ have?
𝘚𝘸𝘦𝘦𝘵𝘪𝘦 ִֶָ ⋆ (@hope201372) has 10 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does 𝘚𝘸𝘦𝘦𝘵𝘪𝘦 ִֶָ ⋆ know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →