به همین دلیل، چیزی که بیشتر از همه در ذهنم ماند، نه قتلها بود.
نه معما.
بلکه تغییر تدریجی کورید بود.
در فلشبکها، کورید واقعاً خواهر بزرگتر است.
واقعاً خواهرش را دوست دارد.
برای او میایستد.
از او محافظت میکند.
حتی وقتی خودش آسیب میبیند، رهایش نمیکند.
اما در زمان حال...
از لحن روایت خستگی میبارد.
نه نفرت محض.
نه عشق سابق.
بلکه فرسودگی.
و این دو خیلی با هم فرق دارند.
اگر از کسی متنفر باشی، هنوز انرژی داری.
هنوز واکنش نشان میدهی.
هنوز چیزی درونت باقی مانده.
اما کورید انگار سالهاست انرژیاش را خرج کرده.
تمام شده.
این تغییر بدون اینکه نویسنده مدام توضیح بدهد، از دل کلمات روایت حس میشود.
و به نظرم همین یکی از بزرگترین نقطههای قوت کتاب است.
آیولا هم شخصیت جالبی است.
نه به این دلیل که دوستداشتنی است.
اتفاقاً خیلی وقتها کاملاً روی اعصاب است.
اما جالب است.
چون آیولا انگار اصلاً کورید را به آن معنایی که ما میشناسیم، نمیبیند. آن رابطه معمول بین خواهرها.
نه اینکه دوستش نداشته باشد.
اما آدمها را در زندگیاش آنطور که باید حساب نمیکند.
کورید برایش یک استثناست.
ولی حتی همین استثنا هم تبدیل به چیزی شبیه وظیفه شده.
کورید باید طرف او را بگیرد.
باید نجاتش بدهد.
باید جمعش کند.
و مشکل اصلی این نیست که آیولا گوش نمیدهد.
مشکل این است که هیچ هزینهای بابت گوش ندادن نمیدهد.
از بچگی هر بار خرابکاری کرده، یک نفر آمده جمعش کرده.
اول کورید.
بعد خانواده.
بعد دوباره کورید.
کمکم یاد گرفته دنیا همینطوری کار میکند.
این حمایت دیگر برایش لطف نیست.
طبیعی است.
در مورد پایان...
این کتاب بیشتر شبیه این است که نویسنده یک پنجره از زندگی این دو خواهر را باز میکند.
چند لحظه اجازه میدهد نگاه کنیم.
بعد بدون اینکه پنجره را کامل ببندد، میرود.
برای همین حس میکنی:
«این پایان نیست.»
و شاید واقعاً هم پایان داستان نیست.
فقط پایان روایت است. یک تکه از زندگی این دو خواهر را برداشته، نشانمان داده، و بعد کنار کشیده.
Post #604
4
一人旅 «خواهر من، قاتل زنجیرهای»؛ #معرفی اُهم... این کتاب را از کتابخانه برداشتم. ماجرا از جایی شروع شد که مدتی بود وارد یک دورهی کتابنخوانی شده بودم؛ همان چیزی که بهش میگویند ریدینگ اسلامپ؟ یک چیزی شبیه همین. اسم این کتاب را قبلاً در یک دورهی کتابخوانی…