۱۴ مهر ۱۴۰۵ | 2026/10/06
Day 86.
امروز آخرین جلسهی کلاس ICDL بود.
کلاسی که از ۲۰ مرداد تا امروز، هر روز میرفتم.
نزدیک به چهل جلسهی دوساعته.
این اواخر به خاطر تداخلش با دانشگاه و اینکه هیچ فرصتی برای استراحت نداشتم، خیلی اذیت میشدم و مدام غر میزدم که کاش تموم بشه.
ولی امروز که آخرین جلسه بود، یهجور عجیبی دلم گرفت.
غمگین شدم.
حالِ همه تقریباً همین بود و توی این حس تنها نبودم.
تو این کلاس چیزای زیادی یاد گرفتم. چیزایی که شاید باید خیلی زودتر بلد میبودم.
با آدمهای خوبی آشنا شدم. آدمهایی که شاید هیچ وجه اشتراکی باهاشون نداشتم، ولی به دیدنشون عادت کرده بودم. از کوچکتر از خودم گرفته تا بزرگتر.
و یه استاد خوب هم نصیبم شد.
یه خانم مهربون، خوشاخلاق و باسواد. (ز.ش)
خلاصه که کلاس قشنگی بود. 🤍
نمیگم کاش تموم نمیشد، ولی واقعاً انسان چه موجود عجیبیه...
چقدر زود به آدمها، به مکانها، به دیدنهای هرروزه و حتی به یه برنامهی تکراری عادت میکنه.
حتی اگه از همون برنامه خسته شده باشه و آرزو کرده باشه زودتر تموم بشه، بازم دلتنگش میشه...
Post #822
71
زندگیِ غیرقهرمانانه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵ | 2026/09/02 Day 62. شنیدی میگن با یه دست دوتا هندونه نمیشه برداشت؟ من این تابستون به جای دوتا، چهار پنج تا هندونه برداشتم. ترم تابستون داشتم، کلاس ICDL میرفتم، تو کارگاه فعالیت میکردم، تو یه کارگاه مربوط به دانشگاه شرکت میکردم، تو یه کانال…

- ❤ 6
- 🍓 1