سال پیش این موقع، کنکورم رو داده بودم.
صبح با مامان، غزل و بابا رو راه انداختیم و فرستادیمشون و من دوباره گرفتم خوابیدم.
راستش اون موقع برای کنکور و دانشگاه خیلی استرس داشتم. کلی فکر و خیال میکردم، نگران بودم و هزار جور سناریو تو ذهنم میساختم.
ولی حالا که یه سال گذشته، میفهمم واقعاً هیچکدوم اونقدر که فکر میکردم ارزش این همه استرس رو نداشت.
حیف اون شب و روزایی که با استرس گذشت.
با گریهها، نگرانیها، ترسها، حرفها و فکرهای تمومنشدنی...
اما با اینکه اون روزها، روزهای خیلی جالبی نبودن، ولی یه دورانی بودن که به طرز عجیبی دوست ندارم هیچوقت از ذهنم پاک بشن.
Post #747
108
- ❤ 14
- 🍓 3