۱۱ شهریور ۱۴۰۵ | 2026/09/02
Day 62.
شنیدی میگن با یه دست دوتا هندونه نمیشه برداشت؟
من این تابستون به جای دوتا، چهار پنج تا هندونه برداشتم.
ترم تابستون داشتم، کلاس ICDL میرفتم، تو کارگاه فعالیت میکردم، تو یه کارگاه مربوط به دانشگاه شرکت میکردم، تو یه کانال ادمین بودم و همزمان درس و تکلیف و امتحان هم داشتم.
تقریباً هر روز ساعت ۶ بیدار میشدم و شبها هم دیر میخوابیدم. بعضی روزا واقعاً نمیدونستم چطوری باید به همهشون برسم. استرس میگرفتم، خسته میشدم و بعضی وقتا فشارش واقعاً زیاد بود، طوری که چشمام از حدقه درمیومد.
ولی با همهی اینا و با اینکه فکر نمیکردم بتونم، تونستم از پسشون بربیام و این یکی از بهترین تابستونهای زندگیم بود.
احساس زنده بودن داشتم و برام لذتبخش بود، حتی اگه غر میزدم.
چون هر روز یه کاری برای انجام دادن داشتم.
هر روز یه چیزی منتظرم بود.
شب که میشد حس میکردم امروز واقعاً زندهگی کردم.
فکر کنم چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم، همین حس بود.
شاید از این به بعد دیگه نباید اینهمه کار رو با هم بردارم.
شاید بهتر باشه دو سهتاشون رو انتخاب کنم و با تمرکز بیشتر و استرس کمتر انجامشون بدم.
ولی اگه برگردم به اول تابستون و ازم بپرسن دوباره همین کارو میکنی؟
قطعاً میگم آره.
البته این بار بدون ترم تابستون =)
چون با همهی سختیهاش، این تابستون فهمیدم که من این حسِ مشغول بودن، دلیل داشتن و در جریان زندگی بودن رو دوست دارم.
خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم.
و مهمتر از همه، فهمیدم تواناییهام خیلی بیشتر از چیزیه که فکر میکردم.
فهمیدم آدم فعالتر و زرنگتری هستم...
فقط شاید تا قبل از این، زمینهای پیش نیومده بود که خودمم اینو ببینم.
Post #607
148
- ❤ 11