من مقدمات سفر را آماده میکردم و تو خوشحالتر از هروقتی به این دلخوش بودی که بالاخره دارم دستی به زندگیام میکشم.
خانهتکانی که میکردم با ذوق پاچههای شلوارت را بالا زدی و به کمکم آمدی
-وسواست این روزا دیگه داره زیادی از حد میشه! اینارو که تازه شسته بودی!
ظرفهای بستهبندیشده غذا را که در فریزر میچپاندم از پشت روی کولم پریدی و بوسهبارانم کردی و تا چندین ساعت گلایه کردی که چرا زودتر به ذهنمان نرسید.
لباسهایم را که تا میکردم روی تخت دراز کشیده بودی، سرت را بالا آوردی و با آن برق نگاهت آرام گفتی: "همیشه عاشق اون لباست بودم." لباسم را که روی صورتت پرت کردم زمزمه کردم:"من زیاد دوسش ندارم باشه برای تو" وقتی آن را با ذوق برانداز کردی نفهمیدی و من نیز بزدلتر از آن بودم که بگویم چقد زیبایی..
دوش حمام که چکه میکرد را تعمیر کردهام، قرصهایت در کشو سمت راست میز کنار تختمان است، گلها هفتهای یکبار آب میخواهند، ساعتت را برای شش صبح کوک کردهام، نامههایت را زیر پتویت گذاشتهام و دوستت دارم..
Post #214
8