ریزِش گلبرگ هاےِ پایانے گُلے ــشَب بو —
سرما استخوان هایش را خُرد ڪرد؛
و سڪوتِ پس از آن، از هر فریادے بلندتر بود.
او با چشمانے باز ڪابوس هایش را دنبال میڪرد،
درحالے ڪه مرگ بہ ارامے در رگ هایش یخ میبست.
در اخر سنگینےِ زمستان بر روےِ شانہ هایش نشست،
و برای همیشـه میان دانہ هاےِ سفید رنگِ آرامش ابدی، زیر نور ماہ خندہ ے ودا؏ سر داد.
Post #56814
68