پسر مرد ثروتمندی کنار مزار پدرش ایستاده بود و از سنگ گرانقیمت، نوشتههای رنگی و تزییناتش تعریف میکرد. بعد رو به پسر مرد فقیری گفت: «گور پدر تو چی دارد؟ چند آجر و یک مشت خاک!»
پسر جواب داد: «تا پدر تو بخواهد از زیر آن همه سنگ تکان بخورد، پدر من به بهشت رسیده!»
گاهی چیزی که به رخ دیگران میکشیم، فقط بارِ بیشتریست که با خودمان حمل میکنیم.
✍️ بازنویسی آزاد از گلستان سعدی، باب هفتم، حکایت ۱۸
.
Post #32031
453