از فلق، یک سبد نور
برای من و گلهای هبوط آوردی.
کودکیهای مرا
زیر درخت گیلاس
با صداهای فراموشی و جذبه
خواندی
کهکشانی که به چشمان تو
اشراق و عبادت میداد
به من و عاطفهی آینهها
بخشیدی
و در آن سیر و سلوک جسمی
هوس دست مرا از چیدن
تا دل سبز علفها بردی
درکنار عطش تازهی تو
روح را باید شست!
«هوشنگ صهبا.»
Post #38402
186