این ابرهای سوختهی سوگوار
تابوت آفتاب را به کجا میبرند؟
این بادهای تشنه، هار و حریصوار
دنبال آبگون سرابِ کدام باغ
پای حصارهای افق سینه میدرند؟
اکنون درخت لختِ کویر
پایان ناامیدی
و آغاز خستگی کدامین مسافر است؟
مرغان رهگذر
مرگ کدام قاصد گمگشته را
از جادههای پرت به قریه میآورند؟
ای شب! به من بگو
اکنون ستارهها
نجواگران مرثیهی عشق کیستند؟
و گاهِ عصر، بر سر دیوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا میگریستند؟
«منوچهر آتشی.»
Post #37164
1.19K