❤️️🍃❤️
#داستان_زندگی_نازگل«۱۲۶»
فرهاد حتما توی حال خواب بوده و پسرعمه اش رو دنبال من فرستاده بودن
اخ ای نازگل احمق چرا خوابت برد.
چرا حواست نبود که
زودتر راه بیفتی؟
یعنی التماسش کنم
ولم میکنه؟
اما نه حتما این مرد هم
عین پسرداییش بود....
داشتم کاملا می لرزیدم
و قدرت تکلمم رو از دست داده بودم.
با بغض و التماس گفتم:
- من... من....
سرشو برام تکون داد.
و در همون حال داشت نگاهم میکرد...
عمیق و بی وقفه....
تا جایی که میتونستم عقب رفتم.
دلم میخواست فرار کنم
با صدای بلندی گفت:
تو واقعا فرار کردی؟
این جرات رو دختر تو دقیقا از کجا میاری که
روز بعد عروسی فرار کنی؟
دقیقا الان هم داری فرار میکنی؟
نمی دونستم از کدوم جرات
حرف میزد.
@hamsardarry💕💕💕
Post #98130
18
